: doa kon ke yek shab be zudi bemiram
rahasham azin (kash budi) bemiram
delam vase cheshmash che tange che tange
negah kardane to ba ashkam ghashange
maninja neshastam kenare khialet
khialet hanuzam vase manm ghashange
negaham berahe ke shayad biaii
midunam dorughe dorugham ghashange
negam poshte shishe harasun harasun
negahe zamune vase man che tange
manam poshte in khateratet neshastam
nadidi shekastam haminesh ghashange
to ro man sepordam
be abro be barun
bebin ke havaye cheshamam ghashange
hanuzam sedayy miad tuie gusham
mige nazaninam sokootet ghashange
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:3  توسط راشین
|
ثریای زندگی من کسی بود به اسم شیوا اومدو شهریار قصه ی من رو برد شهریار من نه شاعر بود نه هنرمند نه تاجر بود ونه اسمش شهریار و نه معروف بود منم شدم لاله ی بی کس شهریار منم می دونست که چقدر تنهام هنوزم دلم می لرزه که نکنه شهریار من طوریش شه .من اون لاله ای بودم که خبر از ثریا نداشت من لاله ی شهرستانی کجا و شیوا یا ثریا کجا
شهریار من همیشه وقتی دلم می گیره آرزوم اینه که بدونم این ثریای تو چه شکلی بوده حیف صفحه ی مونیتورتوان بیان حس و سوختن ته ته ته دلم رو تو لحظه های دلتنگی من نداره آخخخخخخخخخخخخخخ نفسم بدجوری سنگینه یکی نیست بگه بنده ی خدا دل شکسته که اگه ۱۰۰۰سالم بگذره آروم نمی شه
آخخخخخخخخخخخخ:
روزگارم گله مندي شده است
من بگریم تو بخندي شده است
ازدلم ياد نكردي شايد،
عشق هم سهميه بندي شده است
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:27  توسط راشین
|
می شود گفت سلام
می شود گفت کجایی چه خبر
می شود در پس تکرار صدا را گم کرد
می شود در پس یک عمر ندا را گم کرد
صورتی خاطره ای احساسی
اشک نا آمده ای لبخندی
بی تو افسوس نه آهنگی هست
نه صدایی نه دل تنگی هست
من صدا را نفس و خاطره را گم بکنم
این دل غم زده را من چه کنم
بی صدادر پس تصویر نگاهت گشتم
محو شد دور چونان خاطره ای
من تو را دل خود حفظ کنان می خوانم
هر کجا هستی باش
روزگارت همه نورانی باد
تو همش مال منی هر که به توست بماند اما
تو خودت مال منی
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:25  توسط راشین
|
دلم برای خنده های تو
هنوز تنگ می شود
عجب شبی است
که آسمان چشم من
مثال دختر نسیم و آسمان
مثال شبنم سپید
برای تو سپیدو خیس رنگ می شود
دلم چقدر تحت التهاب بعد توست
هنوز باورش برای ذهن من
چه سخت می شود
که من بدون تو بدون زندگی بدون عشق زنده ام
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:22  توسط راشین
|
تا كور نگشته ديدگانم تو بيا
/ تا مور نخورده استخوانم تو بيا
گر آمدي و نديدي از من چيزي
/ از بهر تماشاي مزارم تو بيا
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:41  توسط راشین
|
از تو ممنونم از صمیم قلب
کوتاه بود اما
ممنونم
بی فایده بود اما
ممنونم از تو به اندازه ی تمامی ثانیه های عمری که به من دادی ممنونم این من سرا پا تقصیر از تو ممنونم می دانم که دوستم داری چه پستم من و چه عظیمی تو این وجود کوچک را ببخش
آری ممنونم
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:22  توسط راشین
|
یاد روزایی که رفته منو آروم نمی ذاره
دلم از همه گرفته ، حالمو هیچکی نداره
همه دلخوشیم تو بودی ، تو همه دار و ندارم
حالا نیستی که ببینی ... آره !... بی تو کم میارم !!
چه روزایی با تو بودم ... چه شبایی بی تو مُردم
وقتی دردی بود تو قلبت ... واسه تو غصه می خوردم
تو ندیدی گریه ها مو ... تو نفهمیدی چشامو
تو نخواستی وقت آواز بشنوی بغض صدامو
خط رو باورم کشیدم وقتی داشتنت یه خوابه
وقتی حتی توی رویا ... تو رودیدن یه سرابه
رفتی اما اشک چشمام مونده روی قلب گیتار
روی عکس تو نوشتم ... عشق من « خدا نگهدار »
چه روزایی تو نبودی ... من می مردم و می مردم
این گناه خود من بود ... که دلو به تو سپردم
تو ندیدی گریه ها مو ... تو نفهمیدی چشامو
تو نخواستی وقت آواز بشنوی بغض صدامو
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:51  توسط راشین
|
گله در گله اگر گرگ شوي مي دانند
و سر نعش تو چون لاشخوري مي مانند
بي گمان ننگ ترين ننگ به من وصله شده
جامه با پوششي از سنگ به من وصله شده
مي تواني به ازاي اثر انگشتت
آسمان را بگذاري برسد بر پشتت
فرق سر را اگر از پشت دو جا مي كردي
محشري جنت والناس به پا مي كردي
{و اگر محشر اين قوم دروغي باشد
و هدف همهمه روز شلوغي باشد}
باز از روز قيامت خبري نيست كه نيست
و از آن جنت الماوي اثري نيست كه نيست
خبري نيست اگر نيست بيا برگرديم
؛ كعبه؛ يك خانه شخصيست بيا برگرديم
{و پدر لخت پسر لخت برادر عريان
مادرش لخت زنش لخت و خواهر عريان }
عشق را جامه بياريد بپوشانيمش
يا كمي شعله بياريد بسوزانيمش
و خدا نيز اگر شرم نمي كردندي
قوم را امر نمي كرد كه برگردندي
حضراتي كه به تاثير دعا مي بالند
هيچ گفتند كه اين قوم چرا مي نالند؟
يا اگر كعبه ترك خورد چه بايد بكنيم
قبله را باد اگر برد چه بايد بكنيم
جاي شيطان و خداوند عوض شد چه كنيم ؟
ملك الموت گرفتار مرض شد چه كنيم ؟
{ و تو اي حضرت عالي به چه مي انديشي ؟
تو اگر شور اگر شعر اگــــــــــر درويشي }
ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكــــــرد
كوچك نام مرا زمزمه در باد نكـــــــــرد
و كسي نيست كه فرياد كند برگــــــــردد
دل غمديده ما شاد كند برگــــــــــــــــردد
و كسي نيست كه بازي بكند با ليـــــــــــلا
و تو را كوچه سرازير كند تا ليـــــــــــــلا
يا اگر از خبر مرگ خودم مي گــــــــــــفتم
خانه را تا اثرت پاك شود مي رفـــــــــــــتم
يا همين شعر اگر قافيه باران مي شـــــــــد
و در اين گوشه در اين حاشيه باران مي شد
{ اگر اين قافيه در شان تو اي زيبـــــا نيست
نه همين شعر كه اين زندگي ام بي معني است }
. و تو اي مست ترين شاعره بر مي گردي؟
مـــــــريم ســاده دل باكــــره بر مي گردي ؟
تا خــــــــودم شور ترين شعر تو را نقد كنم
مثنـــــــــــــوي هاي تو را با غزلم عقد كنم
اين شعـــــــاريست كه در ذهن زمين مي ماند
؛عشــــــــق؛ خوب است ولي خوبترين مي ماند
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط راشین
|
مي تواني به من خسته كمي فكر كني
به من خسته وابسته كمي فكر كني
به من گمشده در پهنه سرگرداني
مي شود صورتي از شرم تو برگرداني
صورتي نيم بزك كرده و نيمي عاشق
بگذاريش به چشمان يتيمي عاشق
بگذاريش بر اين صورت ناهموارم
و بر اين روز و شب ثابت نكبت بارم
به من تلخ ترين قصه بي دردي ها
و همين جاده پر از شيوه نامردي ها
كه در اين شهر شلوغ از پي تو مي آيند
مردماني كه سر پيچ تو را مي پايند
مردماني كه سر كوچه عبادت كردند
و تو را لخت -به اين شيوه- زيارت كردند
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:34  توسط راشین
|
چه شبي كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران
شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار
شب سينه هاي سوزان، شب سوز سوگواران
شب قلب هاي لرزان، شب چشم هاي گريان
شب بندگان خالص، شب راز رستگاران
چه خوش است يارب امشب، كه خطاي ما ببخشي
ز كرم كني نگاهي، به جميع شرمساران
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:32  توسط راشین
|
یه خط می ذارم اینگوشه
شاید یکی یادم کنه
شاید دلش تنگ بشه
از ما یه یادی بکنه
شاید به یاد اون بیاد
یکی هنوز منتظره
شاید به یادم بیاره
من رو ز حاطر نبره
شاید الان دستای اوون
سهم یه دستای دیگست
شاید که یادش بیاره
یه تیکه از خاطره هاش
تموم دنیای دیگست
یعنی منو یادش میاد ؟
حتی واسه ۱ ثانیه
ای خط رو ایجا میذارم
شاد بخونه کی به کیه
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:36  توسط راشین
|
حس زیبایی دنیای تو را می طلبم
حس یک عمر سکوت
ونفس قطع صدا نیست تحرک ممنوع
مرده ام آیا ؟
یعنی می رسد حس خوشایند صبوری پایان
شانه ام زیر خوشی خم شده است
ای تو تنها کس بیکس چون من
حس تکرار زمان حس تنهایی یک عمر مرا کشت کجایی تو بگو
حس در خلوت خود خرد شدن
حس یک عمر شکایه بر باد
اینکه تکرار کنی تنهایی
عشق تو سهم کسی دیگر شد
لحظهای خوب به این فکر بکن
لحظه ات پرپر شد
کاش مردن را آری بود پاسخ آری
خسته ام بی هدفم می ترسم
ترس از هر دستی که فشارد شانه ات را از عشق
ترس از گرمی دستانش نیست
ترس از دستانیست که هنوزم خالیست
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:9  توسط راشین
|
لب هايم به هم دوخته شده اند از روزي كه قلبم را شكستند مردماني كه شبي را پناه برده بودم به سرايشان....صدايم را به فراموشي سپرده ام از روزي كه از كلنجار رفتن با ديگران خسته شدم و ديگر نخواستم كه كسي را مجاب كنم كه درك كنند روحم را....گويي همه از اين سكوت محض من راضي اند...گويي اصلا هيچ زماني سخن نگفته بودم!گاهي جانم به لبم ميرسد اما مبارزه مي كنم تا مبادا صدايي از وجودم بر ايد...خيلي وقت بود كه فرشته ام در گوشم ميخواند كه سكوت كن...اما گوش شنوايي نداشتم...حال چنديست كه خاموشم...به ظاهر همه چيز خوب است...من غذا مي خورم گاهي لبخند مي زنم و گاهي با سر بله يا خير مي گويم...اما اكنون چنان غم سنگيني بر سينه ام سنگيني ميكند كه اگر چيزي ننويسم نفس كشيدنم از اين هم سخت تر مي شود...به يكباره غم بر من چيره شده و مرا وادار به تسليم ميكند...دلم براي دل خوشي هايم تنگ شده...هر چند كوچك و حقير...دلم براي ازاد نفس كشيدن تنگ شده...نمي توانم كسي را مقصر بدانم ...زندگي ام هميشه بر پايه تصميمات عجولانه ام دچار طوفان هاي حوادث اكثرا" ويران كننده شده...اكنون من بر اخرين نقطه از با قي مانده كشتي در حال غرق شدنم نشسته ام و هنوز تصميم نگرفته ام كه با كشتي فرو بروم و يا به اميد پيدا كردن ساحلي شنا كنم يا لااقل بر تكه الوار هاي شناور بر اب چنگي زنم به اميد دستي و نجاتي...از روزي كه سكوت كرده ام سعي دارم كه چيزي را ياد بگيرم كه شايد به اين دنيا باز امده ام تا بياموزمش و ان صبوري و غلبه بر خشم است...تا كنون هر بار من با بروز هر مشكلي خشمگين شده ام و در همان حس و حال از روي احساس تصميماتم را اتخاذ كرده ام...شايد بايد تجديد نظري بكنم در روند زندگي كردنم و صبور بودن و خونسرد بودن را ياد بگيرم...ذخيره اطلاعات رفتاري ام خلاصه مي شود به دو گونه واكنش يا مثل پدر پرخاشگر باشم و فرافكني كنم و ديگران را مقصر بدانم يا مثل مادر به دل بكشم و هيچ نگويم و وقتي كه صبرم لبريز شد و واكنشي نشان دادم همه را دلخور نمايم....زندگي پيچيده ايست...نمي دانم تا كي مهر سكوت بر لبانم باشد...نمي دانم از بي صدايي ام خرسندم يا دردمند...داشتم فكر مي كردم كه مريم قديس هم خوب ترفندي براي خود داشته كه روزه سكوت گرفته...لابد او هم از زخم زبان ديگران دل پر خوني داشته...شرايط بد تري هم داشته...يك فرزند كه خداي منان را شكر اين يكي را من ندارم....اما خوبي سخن نگفتن اين است...ديگران هر چه مي خواهند بگويند وقتي نخواهي پاسخي و توجيهي داشته باشي حرف هايشان در حد جابجايي هوا اهميت دارد...تا زماني كه نسبت به عناصر منفي زندگي ام بي تفاوت نباشم انها در زندگي من قدرت خواهند داشت....نفسم به سختي جريان دارد...خدا كجايي؟
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:46  توسط راشین
|
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .
آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:39  توسط راشین
|
خداحافظ
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط راشین
|
فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ، بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند ، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه بر سرش امده.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:37  توسط راشین
|
تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.
مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:36  توسط راشین
|