تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
من پشيزي از براي عشق هم قائل نخواهم شد .
درون قلب سنگ جائي از بهر محبت نيست ،تنم خواهش پذير اين هوسها نيست .
وچشمانم ،از اين معروفه هاي پست هرجائي كه تنها حرفه شان:
دزدي قلب و گدائي بوسه از لبهاست حتي ذره اي پاكي نميبيند

من اگر قلبم تپد از بهر مهرويي برونش آورم از سينه ودر آتش اندازم وگر عاشق شدم
خودرا دگر انسان نميدانم ، من حتي وامق و عذرا وديگر صادقان عشاق چون ليلا و مجنون را
كه با پاكي دلي اندر گرو دارند را انسان نميدانم
شما اي مدعياني كه با تزوير ميگويد:
وفا عشق ومحبت تا ابد جاويد مي ماند

و عشق دردستتان تنها كليد شهر شهوتهاست
و زير گوش اين بيچارگان تن فروشي كه اسيرسحرافسون كلام هستند
براي خاطر ارضاي ديو نفس با سحر كلام آهسته مي خوانيد:
عشق هرگز نميميرد
دروغ است اين ، نيرنگ است وافسون است

درون جامتان زهر است و افيون است
دروغ است اينكه ميگوئيد :
عشق هرگز نمي ميرد ....مي ميرد

دروغ است اينكه ميگوئيد:
محبت تا ابد جاويد مي ماند
نمي ماند
وفا عشق و محبت
زودتر زعشاق هم معدوم ميگردندو....ميميرند .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:14  توسط راشین  | 

مي خواستم مرهم دردهات باشم.....

اما... اما خودم شدم يه درد...!

 رو بار سنگين دردات اضافه شدم!

 دردهايي كه كوه رو خورد مي كنن..

 

منو ببخش!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:9  توسط راشین  | 

کاش زندگی فرصت می داد خاطره ها را با تمامی تلخ و شیرینش مرور کنیم تا یادمان بیاید کسی دلتنگ و چشم براهمان است کسی که یک روز به او گفتیم که هرگز فراموشت نخواهم کرد

دلم تنگ می شود ونیستی کدامین خاطره را مرور کنم که تو نباشی سالهاست که می نگارم احساس دل را بیهوده به تک تک ثانیه ها تو را هدیه می دهم چشمها را می بندم شاید جسم خیال تو آرام درون  آغوش ذهن خسته ام بلغزد شاید زمان بخاطر اشکهای من که شده باز گرددبه آن روز ها که بوده ای  ببین هنوز هم دستهایم خالیند همان دستها که قول هم آغوشی دستهای  گرمت را به او داده بودی یادت هست محکم استوار گفتی هستم تا آخر چه قاطعانه گفتی وچه عاشقانه بار کرده ام کنون پس از اینهمه ثانیه انتظار جای دستهای دیگری بروی دستهای تو مانده است وتو چه فکرده ای در آن لحظه که دستهای دیگری را به گرمی فشردی به التهاب این لحظه های خرد شدن من نیندشیدی کاش می مردم  کاش چشمهای خویش می بستم  کاش فراموش می شدکه چگونه نفس می توان کشید کاش و هزاران کاش بیهوده   درد         فشاری بی امان به حنجره     سنگینی نفس    سوزش مغز لرزش پلکها    سستی دستها و ناگهان قلقلک گونه های تو  این احساس بعد توست این احساس هزاران باره ی هر دم من است کاش خواب به دادم برسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 19:38  توسط راشین  | 

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم.سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:2  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -