به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه می خندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟
به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است بخند
دوستت دارم
نگاهم کردی و
داغ نگاهت را دوست دارم
نگاهت می کنم شاید بفهمی دوستت دارم
اگرتوپاک بودن را،به من آموختی چه فرقی می کند گر،می کنند این شهر انکارم
به روی قول خود مردانه ماندن تا ابد،یعنی
به جزتو،از تمام مهوشان شهر بیزارم
به جان بیت بیت این غزل های پریشانم
ببین در حلقه های دام گیسویت گرفتارم
تو حتی،بامن از شعرم به من نزدیک ترهستی
توآن ماهی که می تابی،به سیمای شب تارم
به اشعارم،به چشمانم،نگاهت می زند آتش نگاهت می کنم،شاید،بفهمی دوستت دارم
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم ازخودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها روسینۀ من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون ازخودتم خسته ترم
توروزگاربی کسی یه عمره که دربه درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنت یه کوله بارشب بسم
دلم گرفته آسمون یکم منوحوصله کن
منم که ازاون روزگار یه خورده کمتر گله کن
منوبه بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگۀ تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
تورفته ای ولی
دلم برای خنده های تو
هنوز تنگ می شود
عجب شبی است
که آسمان چشم من
مثال دختر نسیم و آسمان
مثال شبنم سپید
برای تو سپیدو خیس رنگ می شود
دلم چقدر تحت التهاب بعد توست
هنوز باورش برای ذهن من
چه سخت می شود
که من بدون تو بدون زندگی بدون عشق زنده ام
و من هنوز زنده ام ؟ این گذشتن زمان
بدون دستهای تو
بدون دیدنت
زندگیست؟
هنوز باورش برای ذهن من
چه سخت می شود
که من بدون تو بدون زندگی بدون عشق زنده ام