تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
ماه در آسمان می تابید دخترک سالها بود هر روز را به امید دیدن ماه شب می کرد ماه هم دورادور به یاد دخترک بود ستاره ها چشمک می زدند اما دخترک ما چشم از ماه بر نمی داشت هوای شبهای پاییزی سرد بود شاید ماه نمی دانست دخترک چه رنجی را تحمل می کند سردی هوا دخترک را نمی آزرد دوری راه هم برایش رنج آور نبود تنها این فکر اورا از خود بی خود می کرد :<<اکنون که من به ماه می نگرم چشمهای دیگری هم به او نگاه می کنند! چرا ماه من هیچگاه نزدیک من نیست ؟اگر دست من بود ماه را می دزدیدم حیف نه بال پرواز دارم و نه ماه می کوشد تا به سوی من بیاید اگر کسی با نگاهش ماهم را بدزد چه ؟>> تا صبح چشمانش به ماه بودو دلش پر هراس سالها این هراس زجر آور شیرین اورا همراهی می کرد <<یعنی ماه هنوز مال من است ؟>> این سوال بی جواب او بود و آهی به سردی شبهای پاییزی چشمانش را خیس از مرواریدهای  درخشان بر خاسته از دل می کرد...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:53  توسط راشین  | 

وفای بی وفایان کرده پیرم ، برم یار وفاداری بگیرم ، اگر یار وفاداری نگیرم ، سر قبر وفاداران بمیرم
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 23:46  توسط راشین  | 

یادش بخیر یه روز با اشتیاق onمی شدیم که اونایی که دوست داریم رو ببینیم یه کم فکر کنیم خودخواهیامون دوروغامون       تر کردن چشم کسایی که قد جونشون دوسمون داشتن اون روزا رو گم کرد به چند نفر دروغکی گفتی دوست دارم و مجبور شدی آدیت رو عوض کنی یا آف بالا بیای الان که به addلیستت نگاه می کنی چندتا چراغ روشن می بینی ؟چند تا دل شکستی و گفتی گور باباش چند بار خودت رو با این جمله که اینجا دنیای مجازی و جای دل بستن نیست گول زدی ؟چندتا شکست خورده ساختی؟چندتا چشم رو منتظر گذاشتی ؟ آره اینجا دنیای مجازی نیست تو آدم مجازی هستی یه بی هویت پوچ که هر روز ۱۱۰۰جور نقاب عوض می کنی با اعصاب خیلیا بازی می کنی به قول خودت اسکلشون می کنی که ؟آره تمرین کن ولی خیلی وقت که یادت رفته آدم بودن رو تمرین کنی .یاهو مسنجر شده قبرستون خاطرات و آدمایی مثل تو ساختنش . خدا به هممون رحم کنه .
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:24  توسط راشین  | 

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، ‏غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي ‏سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي

آنگاه که دوست داري همواره کسي به يادت باشد به يادمن باش که هميشه به يادتوام. "ازطرف بهترين دوست ‏تو:خدا

جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل نیست،پیدا کردن دوستی که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد ‏مشکل است ‏

روز اول شوخي شوخي جدي شد شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود و جدي ترين شوخي عمرم ‏از دست دادن تو ‏

از کسی که دوسش داری ساده نگذر چون ممکنه دیگه کسی رو مثل اون دوست نداشته باشی.واز کسی که تورو دوست داره بی تفاوت عبور نکن چون ممکنه دیگه کسی تو رومثل اون دوست نداشته باشه

گرچه من خود زعدم سرخوش وخندان زادم عشق آموخت به من طرز دیگر خندیدن را»

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:19  توسط راشین  | 

گفتمش بي تو چه ميبايد كرد ؟ عكس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم كو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد

يه نفس ياد خدا ، يه سبد خاطر آسوده و شاد ، يه بغل شبنم آرامش صبح ، يه هزار آينه از جنس دعا ، هم تقديم منو همه تقديم شما

تا حالا كفشاتو نگاه كردي؟ دو تا عاشق ، دو تاه همراه كه بي هم ميميرن و با هم خاكي ميشن ، بدون هم زير بارون نميرن . . . كاش آدما هم كمي از كفشاشون ياد بگيرن

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 22:57  توسط راشین  | 

خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:58  توسط راشین  | 

اگه مي‌دونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت، اگه مي‌دونستي يه بندر وقت رفتن كشتيها چه تنها ميشه ، اگه مي‌دونستي درخت كاج وقت پر كشيدن پرنده‌ها چه غمگين ميشه اگه مي‌دونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد اون وقت اين قدر راحت نمي‌گفتي : خداحافظ

بازیچه دست یار بودن عشق است در پنجه غم شکار بودن عشق است در محکمه ای که یار باشد قاضی محکوم طناب دار بودن عشق است

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده

چرا غم ها نمی داند که من غمگین ترین غمگین دنیایم بیا ای دوست با من باش که من تنها ترین تنهای دنیایم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:51  توسط راشین  | 

کجا هستی نمی دانم ولی دلم برایت تنگ شده
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:49  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -