تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن/ وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن /تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه/ شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه/ دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي/ عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي/ آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن /دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن /ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن /به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زند
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:26  توسط راشین  | 

در يک روز بارانی با تو آشنا شدم؛ رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم خيس شديم! و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی رفتی و من به ديگر سو خيس شديم! ..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم. ولی تو دیگه هیچوقت نمی ری مگه نه؟

چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر  تو قول دادی همیشه با من باشی مگه نه؟

يک نفر دلتنگ است يک نفر مي گريد يک نفر سخت دلش بارانيست يک نفر در گلوي خويش بغض خيسي دارد بغض کالي دارد يک نفر طرح وداع مي کشد روي گل سرخ خيال..  یک نفر همیشه حتی بعد از قطع کردن گوشی بلا فاصله خیلی زود دلش تنگ می شه ولی رووش نمیشه باز زنگ بزنه

برای تو می نویسم که فاصله از تو مرا خواهد کشت حتی خیال نبودنت هم کابوسیست تو که همه ی زندگی منی .آرهتو که نی نی خودمی و اگه ۱نصفه روز خبر ندی دق می کنم تو که از نوشتهام عصبانی می شی و خبر نداری هیچکی تو دنیا واسم مثل تو نمیشه تو که غصه ی دیوارو هم می خوری تو که قول دادی عادتای بدت رو کنار بذاری آره با توام پیشی دوست دارم زییییییییییییییییییییییییییییییییاد قد هندوونه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 4:29  توسط راشین  | 

در غروب مبهم شهري غريب، هيچ کس تنهايي ام را حس نکرد ... هيچ تفسيري به جز چشمهاي تو، وسعت شيداي ايم را حس نکرد ... فصل سردي که ويران مي شدم، هيچ کس در خوابها يش هم نديد

كجا بايد رفت؟...ز كه بايد پرسيد؟!!! واژه عشق و پرستيدن چيست؟ جان اگر هست چرا در من نيست؟ من كه خود مي دانم..راه من راه فناست قصه عشق فقط يك روياست...آه اي راه سكوت...آه اي ظلمت شب...من همان گمشده اين خاكم...به خدا عاشق قلبي پاكم

آنچنان رنجي که دنيا با ما ميکند با هر که ميکند او ترکه دنيا ميکند با خودم گميم فردا ترکه دنيا ميکنم چون که فردا ميرسد امروزو فردا ميکنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:3  توسط راشین  | 

سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود

اولين عشقم خواهي بود چون خودم مي خواستم و تو آخرين عشقم خواهي شد.... چون خودت مي خواستي فرقي نمي کنه که من اول اومدم يا تو ……مهم اينه که…..کي تا آخرش مي مونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:22  توسط راشین  | 

یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد این چند هزارمین شب بی خوابیست ای عشق فقط حساب دستت باشد

عشقي که تو را نثار ره کردم در سينه ي ديگري نخواهي يافت ... زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذري نخواهي يافت

هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود که در اين سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد خدا نکنه .  می دونم دوسم داره خدا واسه هیچکی نیاره.

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است دلم برای کسی تنگ است که مرا برای نوشتن حرفهای دلم سرزنش کرد هم او که بار ها از نداشتنم دلش لرزید همان که به اندازه ی ۴سال بعد از من متولد شد او که با عشقش فاصله را کم می کند او که وقتی چشم هایش غم دارد دلم می میرد او که خود می داند دوستش دارم حتی پس از هزار دشنام . آره همونی که نی نی خودمه همون که عشق منه همون که همیشه غصه ی دیوارو می خوره همونی که اعتبار گوشیش تموم شده همونی که با هیچکی تو دنیا عوضش نمی کنم اوون پیشیی که به عروسکمم حسودیش می شه .آره همون که مثل خاطرات قشنگ بچگیمه هموون که واسه خندوندنش حاضرم همه کاری بکنم همونی که وقتی می گه ایییییییماه می شه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:57  توسط راشین  | 

از چارلي چاپلين مي پرسند : خوشبختي چيه ؟ ميگه خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي بعديه

از عاشقي پرسيدم عشق چيست؟ چيزي نگفت****** آهي کشيد و سخت گريست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:24  توسط راشین  | 

پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:29  توسط راشین  | 

ازم پرسيد به خاطر کی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هيچکس" پرسيد : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اينکه دلم داد مي زد "به خاطر دل تو"، با يه بغض غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّی" ازش پرسيدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که بخاطر هيچ زنده است
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:32  توسط راشین  | 

اي صميمي اي دوست ! گاه بيگاه لب پنجره ي خاطره ام مي آيي ! اي قديمي اي خوب ! تو مرا ياد کني يا نکني من به يادت هستم. آرزويم همه سرسبزي توست
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 7:40  توسط راشین  | 

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

زیر پاهام برگ های خشکیده ، که اونا هم دل خوشی از درخت ندارن میگن درخت میگفت که دیگه وقت تعویض فصله موقع ریزش برگ های خشکه ولی من می دونم که همش بهونه بوده درخت از برگ های خشکیده خسته بوده

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد

تو از خود میگویی از تنهایی خود وای اگر جای من بودی اگر جای من بودی زمین و زمان خدایت را کفر میگفتی من دیدم خیلی چیزها دیدم آنقدر دیده ام که بدانم من میان این انسانهای پر از درد تنها عضو کوچکی بیش نیستم من قطره ای هستم از دریای تنهایی قطره ای که حتی نمی داند از ابر آمده یا از گونه های پر از غم دخترکی راهی را پیش می گیرم که مرا از این غربت بی انتها در این شهر بی نهایت آشنا نجات دهد راهی که مرا به تو برساند هر چه فکر کردم نفهمیدم چه خواهد شد اما باز هم می گویم قلب من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:32  توسط راشین  | 

وقتی زنگ نمی زنه خوب لابد دوس نداره صدات رو بشنوه وقتی اس ام اس اشتباه یا همینجوری می فرسته لابد منظوری نداره وقتی ناراحت می شی از کاراش سکوت می کنی چون دوسش داری تو خودت خرد می شی ولی بازم لبخند می زنی به هزار کلنجار خودت رو راضی می کنی که به رو خودت نیاری وقتی خبری از خودش نمی ده واسش زنگ می زنی می بینی خیلی عادی می گه خواب بودم تو از زنگ زدن خودت پشیمون می شی ولی چه کنی که دوستش داری می ترسی از دستش بدی سخته خیلی سخت خودت رو به شیرینی با اوون بودن دلخوش می کنی با اینکه دلت پر از وحشت کابوس رفتنشه  مرگ آوره وقتی حتی  یه لحظه فکر نبودنش به سرت می زنه خدا می دونه با من می مونه . سخته خیلی سخته.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:2  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -