تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:43  توسط راشین  | 

دریچه قلبم را گشودم باد برگهایی لرزان برایم آورد همه زرد همه خسته همه بی روح با عشق سبزشان کردم بی خبر از اینکه فردا روز آنها سبزی از خود دانند و باغی نو پیدا خواهند کرد بیچاره من بیچاره عشق بیچاره باغ بیچاره من که غافل بودم و امیدوار بیچاره عشق که از جان مایه گذاشت وبیچاره باغ که مانند من فریب این برگهای پست را خواهد خورد و امان از این باد پا بر جا خدایا به من صبری ده عظیم .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:31  توسط راشین  | 

مطمئن باش و برو       ضربه ات کاري بود

 دل من سخت شکست        و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

برو تا راحت تر 

تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم

دلم دریاچهء اندوه و درده ---------- نگاهم کوچه ای خاموش وسرده ---------- ببین این لحظه های با تو بودن --------- به شهر کوچک قلبم چه کرده **************از بچگی به من گفتند دوست بدار حالا که دیوانه وار او را دوست دارم به من میگویند فراموش کن ***************از من ای هستیه من دور مشو --------- که مرا بی تو تمنائی نیست -------- بخدا غیر تو ای راحته جان ----------- در دلم بهر کسی جائی نیست --------- جز تمنایه دو چشمه سیهت --------- به دلم حسرته بینائی نیست --------- قطرهء اشکم و جز سینه تو -------- منزلم در دل دریائی نیست ***************ار من پرسیدی من را بیشتر دوست داری یا زندگی را ؟ من گفتم زندگی و تو قهر کردی و رفتی ولی حیف نمیدانستی همه زندگیه من تو هستی ------

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

وقتي ديدي چاپلوسان براي رسيدن به اهداف خويش تو را سيمرغ و خودشان رامگس مي خوانند، بدان كه خود را سيمرغ و ديگران را مگس مي دانند! براي حفظ «حيات طيبه» خود را از اين جنگل برهان! ¤¤¤

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:22  توسط راشین  | 

باز هم حرفی برای گفتن نیست و تنها رنج انتظار برای گذر زمان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:48  توسط راشین  | 

یکی رفت که هیچ کی رو تو دنیا نداشت حالا راحت باش تنهای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:17  توسط راشین  | 

گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشه مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم ***** تو دريايي و من موجي اسيرم...كه مي خواهم در آغوشت بميرم... بيا درياي من آغوش بر كش...نمي خواهم جدا از تو بميرم.

 بدان هرگز نمی بخشم تورا هرگز

منی که جان من بودی

به بازی بارها قلبم شکستی و دمی از غم نیاسودم

مگر تو از نگارین یار خود

چه خواستی که من نمی بودم

هزاران بار نا لیدم بمان با من

تو حتی لحظه ای بر من نبخشیدی نگاهت را

تورا هرگز نمی بخشم نمی بخشم تورا هرگز

هزاران بار در هر روز بر خود تیغ بر بستم

ولی دوری زیادت بی خبر هرگز

تورا هرگز نمی بخشم نمی بخشم تورا هرگز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:12  توسط راشین  | 

          روزی که چشم گشودیم او بود وما نبودیم آنگاه که خورشید این گوی زرین تابش آغاز کرد او بود و ما نبودیم در آندم که ماه نخستین بار بر دشتهای تیره نور افشاند او بود و ما نبودیم  دمی که باد بر پهنه ی گیتی دامن کشید ومرغان بال گشودند ابرها باریدندو گل ها دمیدند و هر زاینده ای میررنده بود او بود و ما نبودیم جمله آفریدگان را که ببینی نیستندو هستند و حی در ممات مخلوط است . نیستی هست و هستی نیست شونده است گر آسمان ببارد دیگر بار رودها ابر می شوند نیک که بنگری هر افولی را نزولی است هرخاستی را فرودیست وهر آغازی را انجامی است فی المجموع هر چه را که بنگری در حیات و ممات غوطه ور است آدم در عدم و بود در نبو د  ما جمله هستیم و روزگاری نخواهیم بود  ما هستان خفته در نیستانیم دل خوش کرده ایم به دم و باز دم غافل از کرده ی خویش دگر روز که بمیری در گنبد نیلگون هستی نامت را خواهند خواند از خواهند پرسید : ای پیاده شده از مرکب هستی ای نیست شده از حیات ای گدا شده از تمامی اموال دنیا دستهایت را نگاه کن با خود چه آورده ای آنک چشم بر دست خواهی دوخت وتهی خواهی دید آندورا در آن لحظه می پرسند ای دارنده پیشین پاکی چه دلهایی شکستی و چه داغ هایی بر روزگار همراهان دنیوی زدی وآنگاه است که تو دارا ترین ابشار خواهی بود حتی من این من دون و ناچیز هم آنجا سهمی خواهم داشت بیندیش آندم که اسرافیل در ثور دمد دور نیست چشم بر هم نهی می آید آن لحظه که دستها از مال و دلها از هوس تهی بینی کو له بار هیچ انباشه بر دوش روزی روز گار من هم خواهد بود خورشید برای من هم خواهد درخشید هان تو بتاز اکنون دور دور توست . من آرام می نشینم تا مهلت من شود .

     خداوندا تنها یار  بی کسان ای بود و نبود من در دست تو صبری بمن بده تا به چشم خویش عدالتت را ببینم . بار الها تو را شکر و هزاران سپاس که مرا هست نمودی و نیستیم ندادی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 6:32  توسط راشین  | 

از برگ بنویسم  که سبز نماند از عمر بنویسم که گذشت از شادی که نا پایدار بود از هرچه بنویسم نا ما ناست پس از تو نمی نویسم که ماندنی شوی  ای همه ی زندگی من بمان  دیگر نوشتن از نمانده ها بس است  از غم نوشتم و بسیار شد بس است از غم نوشتن از زیستن باید نوشت از زندگی و از بودن وتلاش برای زندگی 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:43  توسط راشین  | 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

 دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

 به من می گفت تنهایی غریب است

 ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

انقدر زیباست که جایی واسه حرف نمی ذاره آهای اوونی که می گی دوسم داری حالا به عنوان دوست یا آبجی چرا بهم سر نمی زنی اینهمه آدرس وب لاگ می فرستم برات  نظرم نمی دی خودت بگو این انصاف که تنها راه خبر دار شدنم از خودت رو از من دریغ می کنی؟  من دلم می خواد هر رووز ازت خبر داشته باشم  تا از نگرانی در بیام .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 5:56  توسط راشین  | 

ماه تو شبا که می تابه وقتی تنهایی یه قشنگی دازه وقتی با خونوادهایی یه قشنگی داره وقتی با بچه هایی یه قشنگی ووقتیم که با کسی که خیلی دوسش داری و ماه تو  ووقتی بهش فکر می کنی دلت آروم می گیره یه زیبایی دیگه داره آره چیزای مختلف زیبا ییهای مختلفی دارن . به نظر من خوردن بهترین لذت زندگیه واسه بعضیا که اهل شکمن تنهاییش لذت داره واسه من نه  من دوس دارم دورو برم شلوغ باشه مخصوصا بچه های کوچولویی که سر و صورتشون رو غذا گرفته با اوون زبونای کوچولوشون دور لبشون رو می لیسن مخصوصا اگه این بچه ها خواهر زاده و برادر زاده های آدم باشن  زندگی انقد لذت و شیرینی داره که نگو خودت بگرد و به جای غصه خوردن خوشیاشو پیدا کن حتی دیدن درخشش خورشیدم یه زیباییه حتما توام کلی زیبایی تو زندگیت داری که خبر نداری به خدا توکل کن امید داشته باش . بدون یکی تو دنیا هست که همیشه دوست دارهآهای سوئ استفاده نکنیاماچش تا برسه به تو باد می بردش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 6:11  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -