ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي
برو تا راحت تر
تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم
دلم دریاچهء اندوه و درده ---------- نگاهم کوچه ای خاموش وسرده ---------- ببین این لحظه های با تو بودن --------- به شهر کوچک قلبم چه کرده **************از بچگی به من گفتند دوست بدار حالا که دیوانه وار او را دوست دارم به من میگویند فراموش کن ***************از من ای هستیه من دور مشو --------- که مرا بی تو تمنائی نیست -------- بخدا غیر تو ای راحته جان ----------- در دلم بهر کسی جائی نیست --------- جز تمنایه دو چشمه سیهت --------- به دلم حسرته بینائی نیست --------- قطرهء اشکم و جز سینه تو -------- منزلم در دل دریائی نیست ***************ار من پرسیدی من را بیشتر دوست داری یا زندگی را ؟ من گفتم زندگی و تو قهر کردی و رفتی ولی حیف نمیدانستی همه زندگیه من تو هستی ------
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت
وقتي ديدي چاپلوسان براي رسيدن به اهداف خويش تو را سيمرغ و خودشان رامگس مي خوانند، بدان كه خود را سيمرغ و ديگران را مگس مي دانند! براي حفظ «حيات طيبه» خود را از اين جنگل برهان! ¤¤¤
بدان هرگز نمی بخشم تورا هرگز
منی که جان من بودی
به بازی بارها قلبم شکستی و دمی از غم نیاسودم
مگر تو از نگارین یار خود
چه خواستی که من نمی بودم
هزاران بار نا لیدم بمان با من
تو حتی لحظه ای بر من نبخشیدی نگاهت را
تورا هرگز نمی بخشم نمی بخشم تورا هرگز
هزاران بار در هر روز بر خود تیغ بر بستم
ولی دوری زیادت بی خبر هرگز
تورا هرگز نمی بخشم نمی بخشم تورا هرگز
روزی که چشم گشودیم او بود وما نبودیم آنگاه که خورشید این گوی زرین تابش آغاز کرد او بود و ما نبودیم در آندم که ماه نخستین بار بر دشتهای تیره نور افشاند او بود و ما نبودیم دمی که باد بر پهنه ی گیتی دامن کشید ومرغان بال گشودند ابرها باریدندو گل ها دمیدند و هر زاینده ای میررنده بود او بود و ما نبودیم جمله آفریدگان را که ببینی نیستندو هستند و حی در ممات مخلوط است . نیستی هست و هستی نیست شونده است گر آسمان ببارد دیگر بار رودها ابر می شوند نیک که بنگری هر افولی را نزولی است هرخاستی را فرودیست وهر آغازی را انجامی است فی المجموع هر چه را که بنگری در حیات و ممات غوطه ور است آدم در عدم و بود در نبو د ما جمله هستیم و روزگاری نخواهیم بود ما هستان خفته در نیستانیم دل خوش کرده ایم به دم و باز دم غافل از کرده ی خویش دگر روز که بمیری در گنبد نیلگون هستی نامت را خواهند خواند از خواهند پرسید : ای پیاده شده از مرکب هستی ای نیست شده از حیات ای گدا شده از تمامی اموال دنیا دستهایت را نگاه کن با خود چه آورده ای آنک چشم بر دست خواهی دوخت وتهی خواهی دید آندورا در آن لحظه می پرسند ای دارنده پیشین پاکی چه دلهایی شکستی و چه داغ هایی بر روزگار همراهان دنیوی زدی وآنگاه است که تو دارا ترین ابشار خواهی بود حتی من این من دون و ناچیز هم آنجا سهمی خواهم داشت بیندیش آندم که اسرافیل در ثور دمد دور نیست چشم بر هم نهی می آید آن لحظه که دستها از مال و دلها از هوس تهی بینی کو له بار هیچ انباشه بر دوش روزی روز گار من هم خواهد بود خورشید برای من هم خواهد درخشید هان تو بتاز اکنون دور دور توست . من آرام می نشینم تا مهلت من شود .
خداوندا تنها یار بی کسان ای بود و نبود من در دست تو صبری بمن بده تا به چشم خویش عدالتت را ببینم . بار الها تو را شکر و هزاران سپاس که مرا هست نمودی و نیستیم ندادی.
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
انقدر زیباست که جایی واسه حرف نمی ذاره آهای اوونی که می گی دوسم داری حالا به عنوان دوست یا آبجی چرا بهم سر نمی زنی اینهمه آدرس وب لاگ می فرستم برات نظرم نمی دی خودت بگو این انصاف که تنها راه خبر دار شدنم از خودت رو از من دریغ می کنی؟
من دلم می خواد هر رووز ازت خبر داشته باشم تا از نگرانی در بیام .