تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
خیلیا به کاری که می کنن توجهی ندارن . بی توجه به حرفی که میزنن نمی گن بعد حرفشون چی به سر بنده ی خدا میاد یه چی میگه و بی خیال می گذره  بعد من هر چی شدم یا نشدم به اون چه مگه نه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 20:5  توسط راشین  | 

تعجب نکن آره دوست دارم قد هندونه  آخه قدیما که بچه بودم خونمون همیشه  شلوغ بود  بابام خدا بیامرز دو سه تاهندونه بزرگ می خرید ما بچه هام جمع می شدیم دورش  چشامون به دستش بود که ببینیم کی نوبتمون میشه  بد مثل قحطی زده ها مسابقه می دادیماون موقع  هممون کوچولو بودیم (من یادم نمیاد هیچوقت کوچولو بوده باشم)کلی می خندیدیم و خوش بودیم پسر و دختر واسمون فرقی نداشت (الانم اصلا فرقی نداره) هندونه منو یاد تموم خوشیای بچگیم میندازه هنوزم هندونه خیلی دوست دارم چشم که بهش میفته نا خودا گاه لبخند میزنم وقتی به توام که فکر می کنم نا خود اگاه  خنده میشینه رو لبم حتی تو اوج خستگی پس:دوست دارم قد هندونه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:43  توسط راشین  | 

نمی دونم امروز چرا ذهنم خالیه  ولی باید سعی کنم بنویسم با تو ام که بهم سر نمی زنی یا تو که همیشه  می خوام بدونی همینکه میای یه نظر میدی خیالم را حت که تو سلامتی همین برام کافیه پس اگه خوشتم نماد یا باهام قهریم منو از خودت بی خبر نذار ممنونم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 6:24  توسط راشین  | 

باز باران بارید خبر از پاکی داد

پشت این پاکی ها چه خبرهایی بود

منتظر باش بهار

غنچه در باغ بیار 

گفت با من که دلش مال من است

نه خبر از غم رفتن دارد

نه مرا در پس اندوه رها بگذارد

روزگاری بدلم سر می زد

روحم از دل به غمش پر می زد

روزگاری دل او محرم چشمانم بود

اشک من ساکن دامانش بود

او چو دلدار دل از ما می برد

جان ما زود به یغما می برد

بی خود از شعشعه ی ذات مرا با خود برد

چند باری به غمم او بسپرد

آمد و گفت پشیمان شده است

از غمم عاشق دوران شده است

بادل خویش چو نجوا کردم

قصه ی عشق هویدا کردم

آمد و گفت بمان پیش دلم

گفت از کرده ی خود من خجلم

تا توانست به دل راه نمود

دل تنهای غمین آه نمود

باز رفت و دل من تنها ماند

منتظر در طلب یار بماند

دم آخر که به من رخ بنمود

گفت هستم به خدا بحر سجود

دل من در غم ویرانه شدن

ماندنش یا که بیگانه شدن

بارها گفت تمامست فراق

باز سوزاند دلم همچو چراغ

بار الاها تو به من رحمی کن

فکر رفتن ز سرش بیرون کن

یار ما فکر قرار است و فرار ؟

زودتر ده بوصالش تو بهار

دیر بازیست که شیدا شده ام

به چمن مست تماشا شده ام

تو کمک کن که دلش خو گیرد

بر ما جای چو آهو گیرد

دل ما نازک و دردش چه عظیم

گر بماند همه عمرم تعظیم

تو زه گمراهی مرا پیدا کن

تو مرا در بر خود هم جا کن

نیک معبود من آن بالا هاست

یار بس کن که دل مل اینجاست

تو به ما باش الا یار نخست

دل و دین بهر خدا گوش به توست

دگر ار  از دل ما قهر کنی

جان ما توبه ی این بحر کنی

گر روی باز میا آهسته

که از رفتن تو شد خسته

یا بمان یا برو از ساحل ما

نیست بازیچه ی تو این دل ما

ما به عشق تو بمانیم ولی

تو دگر باره نکن بد که بگویی خجلی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 4:20  توسط راشین  | 

دوباره صبح شد دوباره

 آرزوی من بی جواب ماند

هنوز هم زنده ام

  زنده ام بدون تو

باز اشک گونه ام تر است

دوباره ها بیش از این بس است

خدای من دگر ندیدن ندیده ها بس است

انتظار باز هم کمر شکن شده

جثه  ام توان و تاب انتظار را

درون ماجرای ساده ی نگاه

پس چکیدن سکوت خیس لحظه ها

بدون  آن که در نگاه خویش گم شوم 

بدون دست گرم تو

درون لحظه های ناب بی کسی

چگونه باز آورد

چراغ چشمهای من توان سوختن نداشت

دوباره ایست  

منم   

 این من خیال سوده در کنار هیچ

باز هم سکوت سکوت مرگبار زندگی

دوباره صبح شد

 و آرزوی من بی جواب ماند

هنوز زنده ام     زنده ام بدون تو .

لحظه ای درنگ    خسته ام

 بدون تو خسته ام کنار هیچ

هیچ سهم دستهای من

هیچ آنچه از تو حس نموده ام

هیچ آنچه داشتی کنار من

رفته ای پی خیال خویش

بی خبر ز حال قلب خسته ام

برو ولی از درون لحظه های من  نمی روی

من هنوز هم همان ستاره ام ولی

آسمان تو بزرگ گشته است

 ومن درون لایه های بی کسی

چه بی صدا کنار رفته ام

بگرد درون لحظه های خود

 ببین جای دستهای من نمانده است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:20  توسط راشین  | 

باز فردا ودلم مغرور و بی خیال در پی تو گام بر می دارد آری تو تعجب خواهی کرد من ؟ در انتظار تو؟ این برایت سخت است باور نکردنی است اگر ۱۰۰ سال هم بگذرد من منتظرت خواهم ماند آری من می مانم اما تو چه آیا از خیال من بیرون می شوی آیا این چراغ این  تصور در چشمم روشن خواهد شد آیا پلکهای الماسی لبهایم گلبرگهای لبت را لمس خواهد کرد تو نیستی اما اینجا دیگران به بودن خیال تو تو که تنها خیال منی تو که تنها داراییم هستی تصوری خالی حسادت می کنند اینجا تنها دارایی من یعنی تخیل هم مجبور به خاموشیست دستانت را به من بده فانوس چشمم رو به خاموشیست و تو هنوز هم نیستی من با دو دست متولد شدم اما یکی را از من ربودند با وجود پدر متولد شدم اما آنرا ربودند چشمانم این تنها زیبایی وجدم بودکه از من دریغ کردند با دلی مالامال از عشق پای بر این عرصه نهادم اما عشقو صداقت نخواستند ستاره ها چشمک زدند اما خاموش شدند . من نه دست می خواهم نه پدر نه گدایی عشق میکنم که اینجا مرده است من چشمانم را طلب می کنم وآزادی کلام را. می خواهم بنویسم از تو که نیستی از تو که سالهاست بر گونه ات دست میکشم هنگام تنهایی    خیال  آغوش تو آرام میکند مرا .گرمی لبانت به آتش میکشد روزگارم را . تو کیستی کجایی نمی دانم اما هستی دور یا نزدیک نمی دانم اما می آیی . دیگر خیال هم زما ربوده می شو د زودتر بیا.

      چشمام یه مدت ویروسی شده درد میکنه تو نور سایه بارون آفتاب با عینک ضد اشعه بیرون میرم کم کم دارم چشمام رو از دست می دم این یعنی همه چی واسه من یعنی هرچی دارم . من از دار دنیا یه ماهی کوچولو دارم که پیشمه هر رووز بهش صبح بخیر میگم باهاش حرف میزنم اوونم نگام مکنه به نظرت بدون چشمم می شه ماهی کوچولوم رو نگاه کنم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:1  توسط راشین  | 

بیا بنویسیم از  هیچ از تمام هیچ که سهم ماست از هیچ که همه ی دارایی ماست بنویسیم تا بخیال برنده ها برد با آنهاست بگذار دل کوچکشان به این برد خیالی خوش باشد . دستان خویش را دراز کن پنجره پشت خیال تو معنا میگیرد و شکر باز هم تو ماندی و خدا  خدا هنوز هم تو را برای وجود تو می خواهد وتو وجدانی آسوده داری . من آری من با خیالی آرام دلی آرامتر اعلام می کنم هنوز خدا با من است خوش باش رهگذر بگذار درد تو با ناروایت به من آرام شود تو به من دروغ گفتی غافل از روزگار غافل از قلب من که دوستت می داشت اکنون در خیال خوش  خود آرام باش فردا که بیاید خواهی فهمید هیچ نبودی ومن دوست می داشتمت وتو آنچه لایق خویش داشتی بر من خواندی باز هم خدا با ماست  خدا دانست و تنهایت گذاشت
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:43  توسط راشین  | 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمهام خداحافظ، کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید خداحافظ، اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها واسه اینکه بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام       خداحافظ خداحافظ    خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 10:58  توسط راشین  | 

سرم خیلی ددرد می کرد این سر درد لعنتی آدم رو بی حس می کنه دستام یخ شده بود سرما تموم تنم رو گرفته بود  هر لحظه سست تر می شدم چشمام به زور باز میموند خدا یا چی شده چرا نای صدا کردن کسی رو ندارم می خواستم بلند شم یه نیرویی نمیذاشت خاطرات اینهمه سال از جلو چشمم گذشت تلخ و شیرین حتی خاطرهی   ۵     ۶  سالگیم و دعواهای من و پسر داییام ودختر خاله هام یه لبخند نامفهومی لبم رو پوشوند عجیب بود خاطرات تموم شده بودن ومن دیگه سردم نبود انگار گرم شده بودم انگار هیچ سختیی دیگه نبود من با این وزن و هیکل احساس سبکی میکردم  جالبتر اینکه احساس درد نداشتم بعد چند لحظه مامان اوومد تو صدام می کرد نمی تونستم جوابش رو بدم سعی کردم نشد مادرم به عادت همیشه دس کرد تو موها صدام کرد راشین گلم دختر گردوی من(به خاطر هیکل گردو تو پر بنده) ولی وقتی دستش رسید به پیشونیم مثل بچگیام که مثلا خودم رو به خواب زده بودم ویواشکی زیر چشمی نگاش می کردم واز لبخندش قند تو دلم آب می شد انگار تموم دنیا مال منه   دیگه نخندید اشک تو چشاش جمع شد گفت: راحت شدی گلم . خواستم دستش رو بگیرم دیدم دیدم نمی شه مادر دست تو موهام می کشید و آروم زمزمه می کرد :لالالا گلم ساکت  همه خوابندو گلم بیدار.... از چشماش اشک  سرازیر شده بود یهو خونمون شلوغ شد همه به خط واساده بودن دور اتاق حتی پسرای همسایمونتا اوومدم خودمو جمو جور کنم دیدم نمیشه وقتی برادر زاده ی کوچیکم گفت : عمه چرا مرده تازه فهمیدم تنها شدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:43  توسط راشین  | 

قدم می زنی آرام و فراموش می کنی اینهمه آرامش دروغین را .همه قهر می کنند دور می شوند اندکی صبر    می رسی به تکرار نبودن .دیگر مهم نیست   دیگر رهگذر تاریخ می شوی   احساست برای هیچکس موج نمی زند  وجریان پاک و تکراری زندگی در دنیای واقعی .آرام گام بردار   در حقیقت کسی منتظر آمدنت نیست  آرامتر   تنهایی شتابی نمی خواهد .اینجا همه گم می کنند پیدا کرده های خویش را  .باز هم به آنچه داری قانع باش تنهایی نعمتی است . او پرواز می خواهد وتو عاشق ماندنی .دستهای خواهش تو سالهاست دراز است اما نگرد در پی دنیا دنیا آرامش. اینجا زیباییها دلنشینند اما حقیقت ندارند. دل نبند به ماندنش که اینجا هیچ کس نمی ماند. نیمه راهی ها بسیارند. نظر که بیفکنی آنها را خواهی دید قد یک پلک آینده ات را می دزدند ورها می شوی .بر گرد به دنیای حقیقی .اکنون تا دیر نشده بر گرد .اینجا جذاب است اما مانا نیست اینجا عشق هست اما دنیا نیست اینجا خطها پیام آور فراموشی زود هنگامند. اینجا فنا می شوی برگرد ستاره هایت را خاموش کن .اینجا ابر هست باران نیست. اینجا ماه هست آسمان نیست اینجا اشک هست دامان نیست اینجا هستی تصویر دارد اما   زندانیست قد یک دنیا آزادی برای هر کار در اسارت این دنیای مجازی .اندکی درنگ زودتر از اینجا فرار کن بگریز باز هم نگرد اینجا هیچ نیست جز انتظار مرگ . اینجا اینترنت نیستیها می دهدو هستی ها می گیرد اینجا نمان . برو برگرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 18:54  توسط راشین  | 

اگه میدونستم نوشتن اینچیزا همرو ناراحت ودور می کنه نمینوشتمبه دلگیری ودور شدن اینهمه دوست نمی ارزید ارهمه عذر می خوام
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 21:37  توسط راشین  | 

امروز دیدمش بعد اینهمه سال دیدمش قشنگ بود لحظه ی دیدنش کوتاه بود ولی اندازه ی همه ی قشنگیا قشنگ بود انگار تو این مدت هزار بار دیده بودمش وقتی برگشت با چشای ماهش دنبالم می گشت یه حس قشنگی بود این دفعه من بردم من زودتر دیدمش اون چیزی که می گفت نبود خیلی ماه بود بدور از احساسای عاشقانه که ممکنه درست نباشه کنارش احساس آرامش کردم قیافش همونی که می گفت صداش همونی بود که می شنیدم من اشتبا ه نکرده بودم تو را برگشت هم دلهره داشتم هم سردرد ۱چون عزیزم رفته بود تو کما ۲سر درد چون یه حسی می گفت ازم دلخوره حتی  ممکنه متنفر شده باشه که از این مطلب می ترسم وقتی حرف می زد دنیایی بود چیز خواسی نگفت ولی تو همون چند لحظه زندگی کردم از سردرد دارم می میرم همشم بخاطر اینه که نتونستم باهاش باشم بعد اینهمه سال واینهمه سر پا واسادنش حس میکردم به چشم یه نا مرد نگام می کنه دلش میخواست خفم کنه ؟ می خواست فشم بده؟ یعنع حرفم باور نکرد؟یعنی ازم بدش اوومده؟هرچی بشه حقمه ولی من طاقتش ندارم نگاهش طرز برخوردش همش آرامشبخش بود  اینکه دوسش دارم رو اینکه با دنیام عوضش نمی کنم اینکه قشنگترین لحظه همین امروز بود اینکه نمی دونم با چه زبونی تشکر کنم و با چه زبونی عذر خواهی اینکه اون کادویی که برام گرفته بودو نرسید بده بهم بخوره توسرم به نظرتون براش دیگه مهمه؟ اینکه وقتی رسیدم خونه می خواستم از ناراحتی بمیرم از این اتفاقی که افتاد هیچ ارزشی داره؟اون خیلی دلش بزرگ خیلی درکش بالاست ودل بزرگی داره مهربونه شوخه غمگینه الانم در حد غیر قابل تحملی ازم ناراحت با اینهمه منو می بخشه بازم من میبینمش بازم بهم تو نت سر می زنه؟ بازم با همون مهربونیش برام حرف میزنه؟یا دیگه حتی نمی خواد یاد من بیفتهمنتظرم هرچی میگه بگه جز.... خدا نکنه برام دعا کن برای این موضمع و عزیزی که تو کماست کسی که سالها زحمت کشیده وسختی کسی که روزای قشنگ کم داشته من مستحقه هرچی هستم  ولی عزیزم نه اون از ۱۰۰۰تا مریزی خسته شده زندگیش و سلامتش رو بهش برگردون خدا جونم واونو هم به ما ازش چیزی نمی گم فقط دعاش کنین لطفا . ازم ناراحت از کارم و هر چی هم که بگم کارم واجب بود واسش قابل قبول نیست چون خیلی منتظر مونده بهش حق می دم نه که بخوام کاری کرده باشما ولی حق با اوونه می تونه هر طوری بشه . ازم حالش بهم بخوره اما خدا می دونه که مشکل داشتم از دست دادن عزیز آسون نیست .اما از امروز بگم که با اینکه چند دقیقه بیشتر نبود ولی واسه من دنیایی بود هیچ وقت هیچوقت قشنگیه امروز یادم نمی ره قرار بود جور دیگه ای باشه ولی یه اتفاق بد نذاشت مجبور شدم برم خونه چون یکی تو خونمون رفته بود تو کما شاید حرفم رو باور نکرده که ازم از کارم ناراحت شاید فکر کرده بهونه اوردم حق داره شاید ارزش اینهمه خستگی رو نداشتم ولی مسافر من گلم عسلم کسی که اینهمه خستگی رو تحمل کردی کسی که خیلی وقته که منتظرت بودم کسی که منت گذاشتی و اوومدی کسی که دوست دارم قد دنیا وحتی بیشتر از قبل وشاید دیگه واست مهم نباشه منو ببخش از صمیم قلب دوست دارم ولی برات ارزشی داره؟ هنوزم دوسم داری؟منو می بخشی ؟

به نظرتون منو می بخشه؟منو دوست داره؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 21:20  توسط راشین  | 

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز فقط کافی است عاشقانه به اسمان نگاه کنی اميدوارم زندگي براي تک تکتون پر از عشق و شادي و خاطرا

 هميشه تو مدرسه ياد ميدن 1 سال 12 ماه - - - 1 ماه 4 هفتش - - - 1 هفته 7 روز - - - 1 روز 24 ساعت - - - 1 ساعت 60 دقيقس - - - ...ولي كسي بهم نگفت 1 دقيقه بدون تو بدون مثل 1000 ساله

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

نمي دونم كي هستي كجا هستي چه باور هايي داري... نمي دونم چه چشمهايي ميزبون نوشته هاي منه اما هر كي هستي بدون اينجا ....- معمولا - بازار حراجي هوسه. اينجا انسانيت رو به مزايده شهوت مي گذارن. اينجا همه به فكر خودشونن .اينجا دلسوزي سوخته .و خلاصه اينجا زيبا نيست.... پس تو رو به غرورت قسم : مواظب: وجودت / دلت /مهرت/عفتت /ايمانت وثانيه هات باش.

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند# همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند# ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند# گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند# آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند# عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند# خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد# عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 5:25  توسط راشین  | 

سیب بوی مهربانی می دهد

بوی ایام جوانی می دهد

بوی یارو بوی عشقو بوی نور

بوی یک عالم از اینجا دور  دور

بوی یاد یار بی مهرو وفا

 یاد رنگ قلب مرده از جفا

کاش احساس دلی را حس کنیم

دستهای خویش را بی حس کنیم

تا مبادا قلب گل را بشکنیم

 تا مگردردی به دلها افکنیم

عشق درد و عشق سوز و عشق یار

عشق ماندن در قفس در انتظار

عشق یعنی سوختن در بیکسی

دو قدم مانده پس دلواپسی

عشق یعنی از دل و دینت رها

عشق یعنی ماندنت بعد از جفا

عشق یعنی بودن افکار تو

دست خالی مانده از پندار تو

عشق یعنی شورو سیب و انتظار

ماندن یک عمر در حسرت یار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 6:44  توسط راشین  | 

می نویسم از چیزایی که آدما کم دارن از ستاره هاشون که بعضی وقتا با هم جور نمی شن ستاره ها خیلی وقتا خیلی کارا می کنن چشمک می زنن نگات می کنن سعی کن گیر نیفتی تنها می شی غم داری و ستارهه فراموشت می کنهانگار اصلا نبودی ولی تو وی تونی ستارتو فراموش کنی ؟طاقتش رو داری؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 2:59  توسط راشین  | 

زندگی پر از داشتن و نداشتن اوونی که باید داشته باشی نداری اونی که نباید داشته باشی پیشت اونموقع که می خوای عشقت پهلوت نیست اون موقع که جوونی کار نداری کار که پیدا می شه حوصله نداری
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:8  توسط راشین  | 

نگاش کردم زیر چشمی نگام کرد سرخ شد سرش رو کرد یه طرف دیگه با دکمه ی بلوزش شروع کرد بازی کردن ولی من همینجور نگاش می کردم نمی خواستم حتی یه لحظه رو از دست بدم یهو برگشت گفت چیه هی بر بر نگام می کنی.         

زبونش  بند اومده بود گفتم اینهمه سال منتظر همین ۱ روز بودم حالا... یکم خندید منم لبخند زدم تا حالا خندیدنشو ندیده بودم  کم کم براش عادی شد حالا تو چشام نگاه می کرد . 

  تا حالا دیده بودی آدم آرزو شو  با اینکه بهش نرسیده باشه اینقدر راحت تصور کنه

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 7:18  توسط راشین  | 

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم جاودانه ای

آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جست و جو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم!
آن گاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشید از سر حسرت که: ای منم!

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و او دیگر "او" نبود 

با تشکر از عزیزی که برام این شعر زیبا رو فرستاد زیباست خیلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 7:17  توسط راشین  | 

ستاره به دنیا آمد به آسمان نگاه کرد تنها بود دنیا یی سرد بی احساس اما ستاره خود گرم بود پر از احساس اینجا نبود دنیایی که او دوام آورد او هر روز از تنهایی درخشید آنقدر درخشید که دیگر اثری از او نماند.او از زندگی سوختن را فنا شدن و تنهایی را آموخت .

      خوش به حالم

که دلی دارم اندازه ی یک دنیا مهر

نفسی دارم گرم

دوستانی همه خوب دوستانی همه گرم

دلشان پیش من است

بی خبر از من نیست

همشان پاک تر از قلب منند

روزگاری همه شاد روزگاری همه خوش

من همینجا هستم

آسمان با همه سردیش همش مال من است

پس تو با من باش

بگذار با هم باشیم در تکاپوی تلاش

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 6:51  توسط راشین  | 

امروز شروع شد دوباره یه روز دیگه  بازم صبح شد هی تکرار تکرار تکرار باز هم روزا میان ومیرن من می مونم ومن  کجا و کی این تکرار تموم می شه؟ من که ۴ سال صبر کردم این ۵ ماه هم روش اون دفعه مطمن بودم و نشد این دفعه می ترسم ولی بازم صبر می کنم اینقدر صبر که انتظار از رو بره آهای نو رسیده  تو ام کمکم کن باشه ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 7:59  توسط راشین  | 

عید ولی من دلم گرفته چرا نمی دونم یه جور خستگی زیاد خیلی زیاد
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:28  توسط راشین  | 

گفتی دور شدم گفتی دلم را دزدیذند بی خبر از دل من که وقتی نبودی دل من هم آن زمان فنا شد بی خبر از اینکه من بعد از تو دلی در بر نداشتم . رفتم در تنهایی رفتم در احساس پاک بی کسی من در خود غرق شدم . گفتی دلت را دزدیدند بی خبر لز حال من در نبودت . گفتی نادیده عاشق نمی توان بود گفتی دوست می داری اما عاشق نیستی چه می توان گفت در پس این کلام پس سکوت می کنم آرام آرامتر از اینهمه سال سکوت . اما دلم را که دزدید ". دیگری."این دیگری را اکر دیدی بگو سلام می رسانم بیاید دیر بازی نیست که یافتمش قد یک پلک قد یک نفس به شیرینی یک عمر دیگری تولدتو را در قلبم همه تبریک گفتند و آیا تو حس غریب مرا می فهمی ؟ پس بمان اینبار تو بمان مگذار آسمان چشمهایم باز هم بارانی شود بیا اما بمان غزل عشق نا خوانده رها مکن کلام برنینگیز ودور مشو بگذار دستانم نه در خیال بلکه در بیداری گرمی دستهایت را حس بکند . آری گفتی نادیده نمی توان عاشق شد اما من توانستم .من نادیده عشق را حس کردم .چشمانم درخشش عشق را نادیده حس کرد من دوباره متولد شدم. گذشته ها زیبایند اما کاش حال همیشه بماند کاش گذشته ها خوشبخت باشند . تو هنوز هم فرست داری به خود بیندیش لحظه ای فکر کن می شود نا دیده عاشق شد .
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:1  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -