او رفت من ماندم و من من ماندم و یک عمر انتظار که شاید به یاد آورد قول خویش به من اما افسوس من در کجای راه به او رسیده بودم .مثل همیشه ترسیدم . از تنهایی او رفت اما من هنوز هم همان تنهایم . اندکی صبر .. تنها دمی توان آیا برایم مانده است .هرچه هست می مانم .می مانم و می مانم و می مانم شاید بیاید .چون کودکی بر دیوار سفید قلبم از او نقاشی کردم بر پرده ی پاک احساس نقش عشق او زدم اما با خنده هایش با سردی کلامش دور شد سیاه شد گم شد من باز هم می نشینم شاید دوباره باز گردد .
امروز می نویسم از تولدی دیگر اما نه دستانم خط می زند از هر که نوشتم تنهایم گذاشت اینبار دیگر نه منتظر می مانم تا با هم بنویسیم تا او هم بیایدو گرمای دستانش آرامبخشم باشد نه سردی فراموشیم . کاش زودتر بیایدکاش
که بی خبر زدلت
کند به رفتن خود بهانه های عبث
و من دلم نشده به یاد رفتن او
به دل چه می کشم بخاطر دل او
چه می توان که کنم
مگر سکوت سکوت
که یار بی دل ما چه راحت است صبور
اگر چو قبل به دلم کنم سکوت بدان
رضایتی نبود زبان خامه دراز
که را به بردن این شکایتم ببرم
که از دلم بکند فراق راه دراز
خدا بیا مددی که من شروع کنم
زدرد دوری دل علاج سوزو گداز
مرا ز یاد دلم خدا نکن غافل
دلم بهانه کند نگاه نرگس ناز
ببین گذشته دلم ز یار دنیایی
خدا نجاتم ده ازین فرود وفراز
زتو دمی خواهم خدا برآور راز
به تو سپردم او به تو سپردم ناز
به سالها که گذشت به اشکها که چکید
تو ناز محبوبم به عافیت بنواز
خدا یا هر جا هست با هر کسی می خنده به هر کسی لبخند می زنه دلش پیش هر کسی هست به حق این شبهای عزیز حفظش کن پیش من نیست ولی هر جا هست خوش و سلامت نگهش دار این آرزوی منه که اون شاد باشه و خوشبخت .دیدم چون پیشم نیست بیقراری می کنه می دونستم عزیزم تاب بیقراری رو نداره گفتم من که تا حالا سوختم بازم روش اون آروم باشه من دیگه انتظارو گریه شده عادتم .خدایا تو حفظش کن
همه بودند دل شرمنده ی ما نیز آنجا بود
عجب شورو هیاهویی که بر پا بود
یکی از عشق می نالیدو آن یک از دلی بی عشق
و من در بین عشق آسمانی و زمینی غوطه می خوردم
خداونندا نجاتم ده از این بی تاب سرگردانی دنیا
امان از داغ این دنیاو آن دنیا
خداوندا دلی دادی که من در خون این عشقت شدم غرقه
ولی افسوس دل بر دیگری بستم
کدامین را رها آسوده بتوان کرد
تورا تنها کس تنهای تنهای ویا معشوقه ی زیبای دنیایی
خدایا عشق سخت است و توانم نیست
مرا یارای پیکاری چنین آلوده با تردید نتوان کرد
خدا یا در تمام زندگی بودی و من تنها نبودم لیک
ولی دردانه محبوبم چه خواهد شد
دلی دادی دلی پر عشق
و بی تاب از نبود خود
ولی ای بار الاها بادل و دنیا چگونه می توان جنگید
مرا یارای پیکاری چنین آلوده با تردید
نتوان بود
یکمی چشام باز سر ناسازگاری داره خوب حق داد ۳ ۴ سال گفتم و گوش داده حالا بماند که این آخرا خودش بدون مشورت بامن واسه خودش برنامه داشتو می باریداما حالام دور دور اونه .گفته بسه
.
دلها را با عشق بیامیزیدو سوختن را تجربه کنید دعا کن مرا تا باآرامش همراه باشم . بر ساحل قدم میگذارم اشکهارا پاک می کنم که مبادا لرزش اشکها مرا به یاد لرزش شاخه های احساس بیندازد . آنگاه که باد می وزد گیسوان می گشایم تا باد این زمزمه گر آشنای تنهایی در گو شم ترانه سر دهد تا جای گرمی دستان تو سردی چنگ او را در لابه لای آن مرا آرام سازد پنجه لرزان خویش رابر رویشنهای ساحل میکشم تا مگر نرمی شنها جای خالی نوازش کردنت پر کند آری .سرم را بر تخته سنگی سخت مینهم تا جای نرمی شانه هایت را برایم بگیرد با چشمان بیفروغم را به خورشید می سپارم تا او وجودم را به جای عشق پر سازد اما دیگر عشق را گدایی نخواهم کرد. به تو خواهم گفت که عشق من ارزان نیست
تا که باشد غیر او غم خوار ما
ما به عشقو شور غوغا می کنیم
عاشقی را هم تماشا میکنیم
وای از این انسان که دنیا دار شد
کفرو ایمان چون جزای کار شد
تا نبیند خیر مهری ناکناد
دل به دنیا بندد بی خیر باد
ما به رسم عاشقی تنها شدیم
درد دل را بهر او گویا شدیم
ای شما اندر خم دنیا رها
غافلان بی دل پر مدعا
ما زعشق و نازو درد بی کسی
دل او بندیم نه دل بر کسی
چون خدا با ماست ما تنها نییم
ما ز خلق وپست خلقوالله نییم
ما به رسم جان ره جانان دیم
عشق را بی پرده بر دامان زدیم
ای الا مردم ک خوابیدو خطا
وای از انسان پر خبط و خطا
ما زجان جانان تقاضا میکنیم
عاشقان را زود رسوا میکنیم
هان تو گوش آگه دل گوش کن
بهر حق پندت دگر خا موش کن
ما زاقلیم درون پیدا شدیم
لیک بهر عشق او رسوا شدیم
چشم دنیایی نباشد جای دوست
هرچه ما داریم تنها لطف اوست
دستم را بگیر در کوچه باغ دلم اندکی بمان اندکی به اندازه ی یک عمر به اندازه ی یک نفس زندگی با من قدم بزن بر روی برگهای رزد فراق بگذار تا دل برگها جای قلب من در زیر پاهایت بشکند و باران ببارد نه چشمهای من .آنگاه دستانم را حتی برای لحظه ای رها مکن لحظه ای به اندازه ی یک پلک زدن به اندازه ی یک نفس پریدن .با من چنین مکن لحظه ی قشنگ بودن. در کوچه ی دل من که بیایی آنقدر سرگرمت می کنم با خاطره ها که رفتن را فراموش کنی .برایم بخند برایم بخند که لبهای شکفته ات مرا به آرامشی وصف نا شدنی خواهد برد تا طلوع عشق . تورا به تنهایی مهتاب شبهای بی قرار عشق رهایم مکن اینبار تو با من بمان .مگذار دلم دوباره در تهاجم دنیای بیکسی رها شود . با من بمان تنها برای اندکی اندکی به اندازه ی یک پلک زندگی.
عاشق که می شوی زمستان برای دیدار نگاه یار تورا به خویش می خواند .زیباست آفرینش یگانه ی هستی چون عشق چون مهر چون یار چون تب و تاب شبهای انتظار . برای من از عشق بگو من که از دورادور این زمین تو را دیده ام .و آنگاه که در نا کجاآباد عشق گم می شوی اندکی درنگ کن .مرا به یاد آور .
امروز پس از سالییان سال به یادت افتادم تعجب خواهی کرد .هنگامی گه پنجره ی اتاقت را به روی خورشید بامدادی می گشایی مرا به یاد آور مرا که پس از اینهمه سال به یادت هستم . گرمای مروارید های دریای درون گونه های تب دارت را خواهد سوزاند مرا به یاد آور که هنوز فانوس به دست مرواریدهای سپید به راحت می فشانم افسوس چون گذشته نخواهی دید .

چرا اینهمه انتظار بیخود ؟