تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
می گذرد هم برای من هم برای تو ...

خستم خیلی   پلکام به زور باز می مونن حتی توان خواب دیدن رو هم ندارم اشک دیگه وقت نمی گیره .. اینجا سرده   اینجا تاریکه اینجا هیچکس نیست اینجا باید انتظارو حفظ شی اینجا باید فراموش شدن رو یاد بگیری اینجا دروغ رو از دیگران حفظ می شی اینجا اونقد خوب می شی که هیچکی لیاقت بودن باهات رو پیدا نمی کنه اینجا دوره اینجا همه سرشون شلوغه اینجا همه دوستت دارن ولی مشکلات نمی ذاره اینجا اگه فاصله  نبود خیلی چیزا می شد. انجا من هستم وتو نیستی . ذهنم پر شده از خاطره ها . بسه دیگه بسه .

............ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 6:34  توسط راشین  | 

فقط گفت برو نگفت چرا ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:17  توسط راشین  | 

با نام او روزم را آغاز می کنم او که امروز را به من هدیه کرد  دوستش دارم چون تنها کسم تنها پناهم هم اوست به او بگویید دوستش دارم . 

 چند روزیه نیست سخته ولی باید ساخت شاید اونم قسمت من نیست شاید اونم یه رهگذره ولی واسش آرزوی موفقیت و سلامت دارم  می دونه دوسش دارم  خدا حفظش کنه من بازم منتظر می مونم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:8  توسط راشین  | 

خدا بزرگه اونقدر بزرگ که هیچ وقت من و تنها نذاشت هیچ وقت تو تنهاییام نگفت  کار دارم موقعی که چشام خیس بود دلم رو آروم کرد الانم می دونم با همه ی بدیام تنهام نمی ذاره . حالا تو که واسه من خوشحالی حالا تویی که هی برام آرزوی خوشبختی می کنی از خدا بخواه بیدارت کنه اینم بدون خلاصه یکی پیدا می شه که بیاد تو زندگی من پیدا می شه کسی که لا اقل یک هزارم علاقه ام رو نسبت به من داشته باشه . آهای تو که هی آف می ذاری که با منی یا با یکی دیگه آهای اون یکی دیگه که ترسیدی از بار مسولیت ای کسی که تنهام گذاشتی آهای اوونی که خودت رو به خواب زدی من تنها نیستم . اما شماها تو زندگیتون بگردین حالا که من نیستم راحتین؟

    گلای من زندگی با تموم بی کسیاش قشنگه با همه ی بر خوردای سردش قشنگه با تموم نامردیا و نامرداش قشنگه یکی یهو میاد تو زندگیت گرم میشه می مونه واست می شه نیاز روحی بعد بدون توجه به تو کاراش زیاد می شه سرد می شه دور می شه می شه خواب می شه خاطره می شه اشک شبونه . اینم بدونین اونی که فکر می کنه با اوومدن یه مهربون یه هم فکر یه آدمی که نمی دونم به قول خودش ممکن بدتر از بقیه باشه خاطرات تلخش پاک می شه اشتباه می کنه بهش بگین برای هر قطزه اشک من به من مدیونه .

شکستن دلم را    هرگز ندید باران

او هم نوای من بود   در شام تار هجران

آسوده می شکستی    با رفتنت چه آسان

گفتی که مال مایی      بی ما چرا رهایی

ای یار یار دیرین           هی هات چشم گریان

یک عمر گر بگردی    در شهر عشق و مردی

مدیون قطره هایی     هم من و هم به بارن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 6:53  توسط راشین  | 

http://www.mrsignandprint.com/movies/illusion.swf حتما ببینید جالب و تعجب بر انگیز حتما ببینید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:3  توسط راشین  | 

فکر نمی کردم یه روز ندیدنش اینقدر سخت باشه (بهش نگینا اونم لوس می شه)دلم تنگ می شه خیلی ولی کاراش یکم زیاده باید بهش حق بدم . با حرفای دیروزم یه کوچولو همش یه کوچولو ازم ناراحت می گه نیستما (ولی با ورنکنین).خودتون بهتر  می دونین تو انتظار استادم خدا خودش کمکم کنه.  

سکوت را بگویید 

غوغایی درونم

امشب مرا ز دنیا

آسوده می توان کرد

فریاد از غم عشق

گر خانمان بسوزد

آنگاه در دل تو

صد نای جان بسوزد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 7:43  توسط راشین  | 

http://www.servicekar.com/flash/26.swf

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 5:52  توسط راشین  | 

امروز یه حسی دارم هم خوشحالم هم ناراحت .ناراحت چون از خودم رنجوندمش خودم رو هیچ وقت نمی بخشم  و خوشحال از اینکه حس می کنم از قبل بهش نزدیک تر شدم  به قول اون عزیز هر چیزی مرحله داره پله پله . ومن امروز ده ها پله بهش نزدیک شدم . حرفامون که تموم شد رفتم بیرون و کلی تو بارون راه رفتم حس خوبی بود خودش نبود ولی جای خالیش حس نمی شد . اون با من بود تو دلم با خود من . امروز فهمیدم چقدر بیشتر می شه دوست داشتواسه همه ی خوبیات ممنونم با تمام وجود.

معصوم ترین واژه ها تقدیم تو باد که آرامم نمودی زیبایی وجودت پایدار عمرت طولانی و شاد . دوستت دارم آرام ترین لحظه ی زندگی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 8:26  توسط راشین  | 

به تموم گذشتت فکر کن به تموم کارات و کارای دیگران ببین می ارزید .چیزایی که از دست دادی و بدست اوردی ببین ارزشش رو داشت. به وجدانت جواب بده
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:4  توسط راشین  | 

حتما ببینید

http://dapmostafa.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:14  توسط راشین  | 

می نویسم از قلبی که می شکند چشمی که به خاموشی می رود و آرزوی دیدن تو .می نویسم از هزاران لحظه شکستن بدون تو آخر به کدامین گناه نکرده دستهایت  را از من دریغ می کنی؟

دوستای گلم جدایی سخته اونم نه کم ولی زیاد کل قشنگترین  روزای عمر من تو آرزوی دیدن یک ثانیه ی اون گذشت تا کم کم چشمام جواب کرد حالا که پشت پی سی واسه نوشتن می شینم عینک ضد اشعه می زنم ولی بازم احساس درد تو چشمامه ولی می نویسم چون می دونم می خونه ازش بپرسین کارای اون ارزش اینو داشت که چشمام از دست بره ؟ حالا نازنین بعد اینهمه سال آزادی چون دارم از همه چی می افتم آره نازنین دارم کم کم کور می شم .تو بمون با کارای مهمت . حالا یه عمر بدون من وقت داری به هر کاری می خوای برسی من همیشه ی همیشه دوست دارم .چهره ی ندیدت رو هر روز تو ذهنم تکرار می کنم وبه این دنیای مجازی لعنت میفرستم . مثل همیشه آرزومند خوشی براتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 18:33  توسط راشین  | 

هر وقت دلم رو شکستی و چشامرو خیس کردی من تو وبلاگم نوشتم به وبلاگم نگاه کن اگه یه وقت ننوشتم تعجب نکن چون نه دل برام مونده نه اشک

من پذيرفتم که عشق افسانه است       اين دل درد اشنه ديوانه است

ميروم از رفتن من شــــــــــــاد  با ش      از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي      آرزو دارم ولي عاشق شوي

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را       تلخي برخورد هاي سرد ر

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را پندهاي عقل دور انديش را

باتشکر از یکی از دوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 18:19  توسط راشین  | 

یه مدت چشمام درد گرفته دیگه کم کم چه بخوام و چه نخوام باید برم مگر اینکه یه کی برد با خط بریل بگیرم و خط بریلم یاد بگیرم آهای اونجوری قهقهه نزن آدم به بدبختی مردم نمی خنده که(گرچه تو عادت داری)خلاصه آرزو به دل موندی و چشای عسلی منو ندیدی . دارم فکر می کنم چی ارزش اینو داشت که آرزوی چشمامو بعد اینهمه سال برآورده نکنی

نیستی واین بار از شمع روبه خاموشی چشمانم می نویسم از فانوس همیشه چشم براه ار صدف هزار مروارید آری کبوتر نور از چشمانم رخت بر می بندد و تو هنوز هم نیستی . فکر کن تنها لحظه ای به آرزوی چشمان بیاندیش هنوز هم به حرفهای من لبخند می زنی لبخندت را نا دیده حفظم بگو پس از خاموشی چشمانم برای دیدنم می آیی حتی یکبار فقط برای ثانیه ای بگو که می آیی بگو که پس از اینهمه سال بر مزار چشمانم عبور خواهی کردبگو که آرزوی دلم برآورده می کنی بگو که می آیی حتی برای ثانیه ای.

یک ثانیه سکوت     چشمان اشکبار

یکدم نگاه کن       بر باغ بی بهار

یک دم نظاره کن      بر درد انتظار

ما را درین سرای    جز درد تونبود

ای وای بر سرای       ای وای از این دیار

تو آزموده ای            حتی هزار بار

نرمی اشک من         خون دل هزار

من فکر می کنم        آخر چه پر بهاست

این نازنین نگاه          این دلبرانه یار

ما نقد نور را            از چشم داده ایم

تنها به لحظه ای           اندر خیال یار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 8:3  توسط راشین  | 

اگه یه روز حس کردی روزت مثل روزای دیگست اگه حس کردی صبحها مثل همیشه نیست اگه زمزمه ی دعا رو پشت سرت نشنیدی وقتی رفتی از خونه بیرون وقتی وقتی یه شب به آسمون نگاه کردی و دیدی یه ستاره که همیشه با اینکه نایی برای درخشیدن نداشت برات می درخشه دیگه نیست  اگه حس کردی آزاد آزادی اگه یه روز زبونم لال اتفاقی برات افتاد اگه اون روزت به خیر نگذشت بدون من مردم روزت فرق نمی کنه چون نبودم که از شب دعا کن روزت بهتر دیروز باشه چون من صبح بهت صبح بخیر نگفتم چون دیگه نبودم که هر جایی باشم دعات کنم چون نبودم که به ستاره ی تو نگاه کنم و نبودم ودلم دیگه تو رو واسه خودش نمی خواد .

  یه روزی دیگه نمیخوامت یه روزی اصلا نمی خوام پیشم باشی یه روزی دعا می کنم هیچ وقت پیش خودم نبینمت یه روزی دعا میکنم حالا حالا ها این طرفا پیدات نشه .تعجب نکن چون همیشه خواستم هزاران سال زنده وسلامت باشی .چون حالا دیکه مردم وتو باید از من دور باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:42  توسط راشین  | 

به چشات بگو اگه اشک چشام رو ندید اگه عشق رو تو نگام ندید مهم نیست ولی به خودت نگاه کن ببین بهم چی دادی جز دو تا چشم خیس عسلی که هنوزم دوست داره

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 8:35  توسط راشین  | 

می دانم که نمی دانی .می دانم که نمی خوانی اما می نویسم :

به کجا رفتی روزهای دور شباب من و انتظار منتظر تو ایم یارا تا به کی دوری تا به کی ندیدن تو . تو خود بگو چه کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 10:13  توسط راشین  | 

می دانم که نمی دانی .می دانم که نمی خوانی اما می نویسم :

به کجا رفتی روزهای دور شباب من و انتظار منتظر تو ایم یارا تا به کی دوری تا به کی ندیدن تو . تو خود بگو چه کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 10:13  توسط راشین  | 

ای عزیز دل غریب شبهای مدینه تولدت مبارک تنها کسم روی زمین تو کمکم کن مگه نمی گن تو صاحب بنده های خدا نیستی مگه من بنده ی خدا نیستم؟ به حق این روزت به منو دوستام کمک کن هزاران گل یاس تقدیم وجودت باد
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:40  توسط راشین  | 

خدا بزرگ است خدا بسیار بزرگ است.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:22  توسط راشین  | 

 

   1000sal entezar keshideam v toham alavebar tamame entezar be didane negahe khasteam   biaa adat kardeam be entezare bijavab vabaz ham tamame entezare man bekhatere nagoftane nemitavanam delam be bad raft

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:18  توسط راشین  | 

  اینم از یه عزیزه یکی که وقتی چشام بارونی بود تنهام نذاشت خدا اوون و عزیزاشو حفظ کنه دوست دارم زیاد

نسیم سلام های پر بهار از دشت های پر یاسمن بر تو باد ، بر تو ای همه عشق ، رنج و صداقت ، بر تو که نفس های پرالتهاب را بر تارهای صدایت می نوازی ، عاطفه را همراهش می کنی و سخنی بس دلنشین بر زبان می آوری ، گاه پرشور و شوق و گاه خطاب انگیز تا روح مرا بیارایی  می دانم ، آری می دانم گاهی با رنجی که از خانه بر دوشت است می نوازی و گاه با غم قصه های پر غصه ی زندگی به راستی چرا و چطور می توانی چنین پابرجا و استوار بر پا بایستی ؟ چگونه می توانی مدتهای مدید سخن بگویی بی آنکه خسته شوی ؟ نمی توان فرسودگی اصوات تو را حس کرد ؛ در صدای پرمهرت آینه ها چیده شده اند تا مرا به من نشان دهی ، آینده ی مرا شفاف کنی و غبار از جاده های پر پیچ و خم زندگیم بزدایی . جز این است که بستر عشق را می آرایی ؟ ذهن را می پرورانی ، خواب را می پرانی ، راه را می آزینی و دست ما را از ناپاکی ها می زدایی ؟ بمان تا با بودنت گرمی را حس کنم ، قدم نه تا صدای گام هایت نوازشگر گوشهای زمانه ای باشد که از شنیدن محبت و عشق سالهاست که نا شنواست .

خوبی ؟ دلم برات تنگ شده ، بهونه می گیره ، گفتم بهت نامه بدم شاید حرفاشُ که زد آروم بگیره ؛ البته فکر کنم واسم دعا کردیا ! خدا که همیشه بهم لطف داره این دفعه هم بهم صبر عجیبی داده ، خدا ِ و بزرگیش ؛ دوریتُ وقتی خدا می خواد ، میشه تحمل کرد ...

راستی می خوام ازت سوال کنم : عشق من به تو آخر نداره ؟! هر روز بیشتر میشه ؛ مگه نمی گن بی نهایت ، بینهایتِ ؟ هر چی بهش اضافه کنی فرقی نمی کنه ! پس چرا این عشق بی نهایت هر روز بیشتر میشه ؟ فکر که می کنم ، می بینم خدا خیلی دوسم داشته که اجازه داده عاشق بشم ؛ می دونی ؟ عشق به آدم عزّت می ده ، احساس بزرگی میده ؛ حالا اگه عاشق تو بشی که دیگه ... گلم ؛ مسافری ؛ سرتُ بیشتر از این درد نمی یارم ، استراحت کن ، مراقب چشای قشنگتم باش ...

صبر کن تا ببینی چه اندازه تفاوت وجود دارد : یکی خودخواه ، یکی از خود گذشته !! یکی با معرفت تا جایی که اولین و آخرین تو هستی برای او یکی تا حدّی بی معرفت که ... !! یکی چنان عاشق که هر بی مِهری را به جان میخرَد تا یارش ذرّه ای نرنجد یکی از عاشقی بویی نبرده اما ادعای عشق ِ او همه جا را متعفن کرده است !! یکی با درک و فهم بالا که آرامش می آورد برایت یکی چنان لاشعور که فکرش هم می آزارد تو را !! زنده باد عشق و محبت مرده باد هوس و ریا !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:55  توسط راشین  | 

شعرای قشنگ نوشتن خوبه ولی وقتی دلت با من نیست وقتی کم کم داره باورم می شه خیالی این شعرای قشنگ چه فایده خدا از دل تو و دل من خبر داره خودش می دونه واسه تو چی کار کنه و واسه منم .

شعر های گفته ات را 

ز برای دل چه حاصل

غم دوری دلت را

به خیال   حل چه حاصل

تو بگو دیر زمانی

پی یار گشته بودی

چون غم دلم بدیدی

غم یار را چه حاصل

تو به دل نشان ندادی

 در باغ سبز حوا

پس از انهمه نیازم

سیب را دگر چه حاصل

در باغ سبز حوا

گرمی بودن دل بود

کر نیی تو مرد بودن

شعر بیهوده چه حاصل

تو دلت کجاست جانا

به خدا خدا بداند

سر    گرمی کلامی

گفتن سخن چه حاصل

ز خدا دگر بخو اهم

مردن دل خودم را

پس از این که دل بکشتم

بودن دلت چه حاصل.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 8:17  توسط راشین  | 

نه   دیگر نخواهم گشت   کسی نیست  کسی نیست که راست بگوید  کسی  دلش با من نیست نه دیگر نمی گردم حتی اگر به خدا هم قسم بخورد دیگر باور نخواهم کرد  . من به تو هدیه کردم مهر  عشق علاقهو چشمهایم را. تو به من دادی درد دروغ فراموشی و چشمهای خیس چشمهایی که اکنون خدا دلش برای اشکهایش سوخت او چشمهایم را از من خواهد گرفت چون تحمل چشمان خیسم را ندارد تا امروز پی عشق بودم و حقیقت. عشق رفت و حقیقت مرد .من ماندم و من و چشمهای خیس.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:8  توسط راشین  | 

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا

اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

زير آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها

اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت

قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد

هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد

گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا

از طرف دوست گلم ازش ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 7:13  توسط راشین  | 

باز برای خواندن نگفته ها

انکی زمان مجال هست

برای دیدن ندیده ها

قدرت خیال است

تو باز هم فرار کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:38  توسط راشین  | 

hezar kabootar parvarandam be omid bazgasht ama ghafel az sahra ke kabootar raham havaii mikonad

yeki ham baz nagasht

ghafashaye khamoosh

lankhandhaye saket

chehrehaye toosie indonyaye majazi

chashmhaye basteye in sooratakhaye gerd

valabhaii ke digar bekhande baz nakhahand shod

che labkhande shoomi darad in yahoo

shooooom be andazeye omre man

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:40  توسط راشین  | 

http://www.bookiran.ir/nancy/imagegal3.jpg?

http://www.bookiran.ir/nancy/imagegal2.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:22  توسط راشین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:18  توسط راشین  | 

چلچله باز خبر داد به باغ دل سوسن ابریست

وهزاران افسوس کسی از درد دلش آگه نیست

تو به چه می نگری غافل از درد دلم

می نشینی آرام به خیالت که زغم آزادی

غم تو سهم من است گریه ام لبریز است

به خیالت که تو آزاد هستی

  روزگاریست که من منتظرم

انتظاری همه پوچ انتظاری همه هیچ

و بدان یک روزی دیر یا که خیلی هم زود

باز تنها کس من به تو خواهد فهماند

 همه ی دوری من را چه غمی است

منتظر باش بهار باز هم خواهم گفت

که دلم را چه غمی است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:25  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -