تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
چه سهمگین است گذر از امشب  شب جدایی از تو جدایی از دل جدایی از احساس پاک کاش فاصله این بهانه ی همیشگی منسوخ می شد . تلخ است چون زهر جانسوز چو آتش .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 3:33  توسط راشین  | 

آنروز که آغاز کردم کسی از پایان نمی گفت بیخبر که عشق را اینجا آغازی نیست که پایانی با شد . ساختم دنیایی که اصلا دنیایی نبود .

برات آرزوی موفقیت دارم مراقب خودت باش خواستی به یاذم باش نخواستیم بازم خود دانی خدا نگهدار.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 21:35  توسط راشین  | 

آیا می شود ثانیه ها را به عقب کشید و زخمه های ساز را به دست مسافر زمان سپرد بی آنکه بر عاشقانه امروز خنجری بزنیم . من وتو می توانیم تکرار خوب زندگی را معنا کنیم تا وقتی قاصدک ها پیام آوران مهربانیاند هراسی نیست . از گریز زدن به روزهای رفته وتو ای همقدم لحظه های من دست های سردم را با توصیفی که از تابستان داغ آینده می دهی گرم کن و یاورم باش تا طراوت زنبق های زرد خجالت میهمان سقف ما باشند در یلداهای فردا. تو می آيی . يقين دارم که می آيی . زمانی که مرا در بستر سردی ميا ن خاک بگذارند . تو می آيی . يقين دارم که می آيی و ..... پشيمان هم ..... دو دستت التماس آميز . می آيد به سوی من ولی پر می شود از هيچ . دستی دست گرمت را نمی گيرد صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه . به فريادی مرا با نام می خواند و می گويد که اينک من . سرم بشکن . دلم را زير پا له کن ولی برگرد

همه فرياد خشمت را . به جرم بی وفايی ها . دو رنگی ها . جدايی ها به روی صورتم بشکن . مرو ای مهربان بی من . که من دور از تو تنهايم ! ولی چشمان پر مهری . دگر چهره مهتاب مانندت نمی ماند لبانی گرم با شوری جنون انگيز . نامت را نمی خواند دگر آن سينه پر مهر آن سد سکندر نيست . که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گويی دو دست کوچکش . با پنجه های لغزنده . ميان زلف های نرم تو بازی نمی گيرد

پريشانش نمی سازد هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد تو می آيی . زمانی که نگاه گرم من ديگر به روی تو نمی افتد . هراسان هر کجا . هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پايد . مبادا بر نگاه ديگری افتد دو چشم من تورا ديگر نمی خواند . به شوقی دلکش و شيرين و تو هر چند با ديگريدر چشمهايت جستجو باشد . سراب آرزو باشد و لب هايت . لبان گرم و تب دارت . کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد محالست اين که بتوانی بر آن چشمان خوابيده . دوباره رنگ عشق و آرزو ريزی . نگاهت را به گرمی بر نگاه من بياويزی . لبهايم کلام شوق بنشانی تو می آيی يقين دارم . ولی افسوس آن پي

دگر با شوق روی شانه هايت سر نمی آرد به ديوار بلند پيکر گرمت نمی پيچد .جدا از تو جدا از تکيه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و موهايش بر سپيدی های آن زيبا لباس آفرينش نرم می لغزد جدا از دستهای گرم و زيبا و نجيب تو تو می آيی ولی افسوس ............. آن گرما به جانم بر نميگردد دگر بر جسم سرد و خاموشم هستی نمی بخشد يقين دارم که می آيی...... بيا ای آنکه نبض هستيم دردستهايت بود . دل ديوانهام افتاده لرزان زير پايت بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:53  توسط راشین  | 

دارم می رم یکی دو روز نیستم که بنویسم پس تلافی می کنم .وقتی نیستم شیطنت نکنیا کلاغا بهم خبر می دن . حیف که ۱۴ نیستم که بهم تبریک بگی(گرچه ماهی و تبریکاتم بهم گفتی  دوستام همشون ماهن ) بدون نیستم دلم می گیره تنگ می شه غصه می خوره ولی تو اجازهی اینکارارو نداریااینکارارو نمی کنیا . دوستای گلم ای کسایی که خدا می دونه چقدر دوستون دارم(کورشه گردن کسی که می گه خالی نبند)نمیگم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰چون صفر داره همون ۱ دونه ولی از ته ته ته دلم . دوست دارم گلم  چون مهربوونی  چون بهت عادت کردم واگه نباشیو خبری نداشته باشم دلواپست می شم(این قسمت عمومی چون همتون رو دوست دارم )ولی به کسی نگیا   .۱۴    اوومد ۱سال بزرگتر شدم ولی هنوز دلم بچست و از این بابت خوشحالم.  نیستم ولی دلم پیش توست .۱۴/ ۴/ ۸۵ هم اوومد .۲۳ سال پیش در چنین روزی یک بلای آسمانی نازل شد و اسمشو گذاشتن راشین و اون من بودم آره منیه دختر نازو خوشگل که معنی اسمشم بود گل سرخ (ولی هر گلی غنچش قشنگه من ولی شکفتم اونم چه شکفتنی). نمیگم خوبم نمی گم پاک و معصومم ولی اینو مطمنم که یکیو دارم (به خودت نگیر لوسم نشو خدای خودم رو میگم)اون هیچوقت تنهام نذاشت .دعا می کنم به هرچی می خوای برسی چه تنهام  بذاری چه بمونی واسم تا ابد .به تو می گم تو که دوستمی تو که دوست دارم .

دیگه زیاد نوشتم مخلص کلوم می خوامت خواستنیمراقب خودت باش .تبریکم یادت نره. خستت کردم با حرفام.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 3:54  توسط راشین  | 

ببین باید باهاش بر خورد شه تا جواب تو رو بده  آخه هیچکی نیست بگه بشر یکم آدم شو مگه اینیارو کیه که اینقد لیلی به لالا ش می ذاری بینم اینهمه تو واسش ارزش می ذاری اون واسه خودش می ذاره؟(به دلیل عدم شناخت دکمه های فارسی کی برد از کلمه ی می ذاری استفاده شد)حالا ادامه ی دعوا  .    آقا یکی نیست بگه اگه مردم آذار نبود یه بارم شده تو این چند سال واسه تفریحم شده بهت سر می زد . آخه آدم  بشر روان پریش (بد آموزی نداشته باشه ها)عشق کیلو چنده؟ اونم تو نت؟+

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 18:7  توسط راشین  | 

یار با ما بی وفایی می کند

میرود فکر رهایی می کند

بی خبر از حال وروز قلب ما

به خیالش دلربایی می کند

بیخبر از بی دلی چون من هنوز

می زند بر دل چو آتش تیغ سوز

او چه داند عاشقان بی دل بوند

او به فکر عیش وما در فکر روز

فکر این روزان بی او در عذاب

بی خیال از ما چه راحت مانده خواب

ما برسم عشق غوغا می کنیم

تیره روزی را تماشا می کنیم

شاد بادا مرغ بی غم شاد باش

بی خبر از حال ما آزاد باش.

تاکی هی بگم بیا به درک به درد بی درمون که نیومدی آخه هیچکی نیست بگه نامرد اینهمه این بشر می گه بیا تو نمیای یه سر بهش بزنی ؟اگه بیای به قدرت خدا انشا الله میمیری؟ آخه بی مرام تو هی بگی و اون هی بگه که میشه یه منظومه اونوقت باید بمیریم تا معروف شیم . آقا من شهرت بعد مرگ نمی خوام می خوام مثل دو تا بچه ی آدم کنار هم زندگی کنیم . حالا مثل بچه ی آدم  بگو میای یا نه  منتظر جوابم بی خود منظو مه نساز .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 13:2  توسط راشین  | 

دارم می رسم به ۱۴ /۴ .نزدیک می شم به یه روز توپ واسه کل دنیا اگه گفتی چرا چون راشین جو ن  به دنیا اوومد . تولدمو پیشاپیش به همتون تبریک می گم . قدرم و بدونین  ببینم تا ۱۴ چند نفر خوشحال می شن.خیلی خوش به حالت که با من دوستی دیگه دارم یواش یواش آماده ی رفتن می شم .قول بده مواظب خودت باشی .می دونم تو دلت می گی این لعنتی کی من رو ول می کنه ولی شرمندتم که جواب منفی و معلوم نیست کی شرم کم می شه تو از فرصت استفده کن نظرت رو بهم بگو منتظرما
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:3  توسط راشین  | 

زیباست نازنین

 زیباست زندگی

تو در خیال او

 او بی خیال تو

 زیباست نازنین

بی او تو خسته ای

او بی تو بی خبر

چشمان خسته ات

تا نا کجا به در

قلبت امید وار چشمت چه پر فروغ

تو پاک چون نسیم

دور از همه دروغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 9:46  توسط راشین  | 

دوباره صبح شد باز هم تکرار باز طلوع خورشید دوباره صبحی دیگر بدون تو .آسمان هم به بی وفایی چشمهای توست .

 برای دیدن تو باز

دلم بهانه می شود

ولی کجاست جای تو

که پر کشد به سوی تو

دلم سکوت می کند

دلم هزار سال را

به خاطر نگاه تو

چه بی صدا و غرق اشک

برای دیدن دلت دلم سکوت می کند

تو را چگونه آسمان به من نشان نمی دهد

دمی که روح سر کشم به عرش کوچ می کند

دلم خیال می کند که چشمهای خسته ام

اگر ببیندت تو را

به آسمان به ماورا دلم عروج می کند

ستاره ام نمی رود به سوی آسمان تو

به سالها سکوت هم دلم سکوت می کند

بهار ها می رسند خران عمر من همی

چرا زبان قلب تو به گفتن جواب ما

چنین سکوت می کند

به من بگو بهار من

نسیم وصل کوی تو به سوی کلبه ی دلم

بگو که کوچ می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 8:44  توسط راشین  | 

و دست هایم را دراز کردم تا شاید در خواب گرمای دستهایت  آرامش بخش جانم شود کاش می آمدی نازنین به نسیم خبر دادم که بیاید تا از بوی تو هوا تازه شود او نیز مرا فراموش کرده.

  بهار گذشت یادت هست نازنین گفته بودی اردیبهشت که بیاید آسمان برایم رنگ دیگریست اکنون تابستان است و هنوز خورشید من رو نهان کرده . به من بگو کی طلوع می کنی خورشید ؟ به انتظار بنشینم یا یادت را در نهان خانه ی جان بپرورانم ؟ به من بگو که آیا تو خواهی آمد.

گیسوان سپید کرده ام به انتظار  تو خود خوب می شناسیم . تو فکر می کنی با نبودت آرامم ولی اندوه روزهایم مانند گذشته تکرار می شود روزهایی سخت  تلخ طاقت فرسا اندکی رحم ومروت خورشید کمی هم به فکر من باش . بگو آیا طلوع خواهی کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 0:29  توسط راشین  | 

انتظار مثل همیشه  کاش ستاره ها چشمانم را روشن می کردند فکر نکن که چون دختران امروزی به داشتن جسمت آرامم من با تو فکر کردم با تو  بزرگ شدم با تو سه سال بزرگتر شدمبا تو خندیدم اگر نبودی انتظار کشیدم از تاخیرت انج ها بردم واز نبودت اشکها ریختم انتظار ها کشیدم آه از انتظار این انتظار خواهد کشت مرا . چشمانم که دریچه ی گرم و شاد برای قلبم بود  خسته است .بخواب بخواب که شاید گرمای دستانش   را بر سنگ سرد آرامگاهت حس کنی و  به آرزویت برسی  آرامش آرزوی دیرین من
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:14  توسط راشین  | 

دیگه چرا گله کنم وقتی دلم پر می زنه

وقتی تو ی دیار شب یه ماه به من سر می زنه

تو آسمون بی کسی منم که از همه سرم

منم که با لجبازیات بازم همیشه می برم

خیال نکن تو بردی و یه گوشه ای رها شدی

نمی دونم کی به تو گفت که از دلت جدا شدی

تو آسمون بچگی چه بی صدا تنها شدم

دلم خوشه بزرگ شدی واسه خودت آقا شدی

فرشته ها خبر دادن دستای کوچیکت دیگه

جا واسه دستام نداره 

فرشته ام دوست نداره ازتو  خبر باز بیاره

یادت میاد ستاره ها چراغ خونمون بودن

شب که می شد می اوومدن روشنی شبا بودن

خیلی شبه منتظرم ستاره چشمک بزنه

خبر بده که اوومده بازم به من سر بزنه

پرنده ی نگاه من ستاره ی شبای

دیگه نمی تونم بگم       نی نی می گم آقای من

بزرگ شدی ولی بدون اگه ستاره ام نیاد

اگه بهار سر نزنه یا یاد تو دیگه نخواد

بازم منم منتظرم منتظر اوومدنت

حتی اگه پیدا نشی بازم که یاد تو میاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 5:20  توسط راشین  | 

امروز نشسته ام که ببینم آیا خورشید خواهد تابید؟ آیا روز عوض خواهد شد  یا باز هم با ید  انتظار کشید 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 4:41  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -