وقتی که می روی چشمانم منتظر به راه توست که امروز دوباره می آیی نازنین
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 6:59  توسط راشین
|
امشب به ستاره می گویم که به تو سفر کرده پیغام برساند شاید روحت آرام باشد
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 22:21  توسط راشین
|
و من زندگی را در وجودی تازه یافتم وجودی که بدون او هیچم اگر بداند که از دوریش چها می کشم .....
حال تصویر تورا پیش هر خط خیال
پشت دیوار دلم با خودم حفظ شدم
چشمهایی معصوم ولبانی پر از احساس وشرر
داغ چون ظهر دم کرده ی مرداد دلم
ابروانی به بلندای غرور یک مرد
و دلی پاک تر از آیینه
سر پیمان دلت خواهی ماند؟
یا نگاهت پس هر رهگذری می لرزد
تو خدت پیمانی تو خودت احساسی
تو همان گرمی تابستانی
ونگاهت پر از احساس است
کاش تو زود از اینجا نروی
که براهت باز فانوس بیارم در باد.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 7:24  توسط راشین
|
امروز روز من است روزی که کوله بار می بندم پری های کوچک به انتظار پرواز من نشسته اند ومرا انتظار می کشند آنها تنها ییم را می شناسند اشکهایم را دیده اند و لی افسوس هیچگاه پیغامها یم را برایت نیاوردند . آنها آب شدن شمع احساسم را دیدند و آهسته گریستند یادت هست تو نبودی اما باران می بارید ولی آسمان مثل همیشه نمیبارید بلکه اشکهای فرشته هابود که از شوق پرواز میگریستند و تو از بارش باران چه بی خیال لذت می بردی چه بی خیال به بی خیالی همیشه که من اشک میریختم وتو.....
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 7:8  توسط راشین
|
ومن آغاز کردم پرواز را بی تو و بدون توکاش آسمان زندگی بال هایم را ببیندوکاش او برایم آغوش بگشاید بدون ترس
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 6:39  توسط راشین
|
پنج شنبه ها آدم به خدا نزدیکتره این پنج شنبه می خوام خیلی بهش نزدیک شم اونقدر نزدیک که.....
کاش هیچ وقت از خدا دور نباشیم که دلمون بگیره
خدا کنه همه تا این پنج شنبه به همه ی آرزوها شون برسن
عزیزم ای که همیشه آرزوی من بودی و هستی هیچ وقت فراموشم نکن بدون که برای آرزو کردن تو واسه من هرروز پنج شنبه بود ولی ...
هنوزم هر روز برای راشین پنج شنبه ست
تو ترسیدی و اگر این ترس نبود شاید دنیا جور دیگری بو دپرنده ی من هرگز از پرواز نمی ترسیدی اگر آشیانت که دلم بود را می خواستی واگر اندکی مرا دوست می داشتی
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 7:38  توسط راشین
|
ای تک ستاره ام ای آسمان شبهای بی ستاره ام تو می روی ولی چشمان انتظار به راحت نشسته اند آسوده می روی لختی درنگ کن با قلب ما دیگر چنین مکن آسوده از دیار دل و دیده ام مرو در قلب من بمان تو تک ستاره ای چشمک زنان بخند عهدی که بسته ای از خاطرت مبر
+
نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 6:53  توسط راشین
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 6:18  توسط راشین
|
به آسمان خیره شو و به آینده بیندیش و هر غروب با گرمی نگاهت برایم طلوع کن .
انتظار سخت است محبت شیرین است خاطرات زیبایند عشق همیشگی ست صداقت سبز است و نیک که بنگری تو تمام اینهایی برای من
یادت هست هر روز برای دیدارت لحظه شماری می کردم تو که می رفتی زندگی می رفت وجود می رفت عشق می رفت. بیقراری بیتابی درددوباره ی همیشه عذاب آور انتظار از راه می رسید و غم متولد می شد و لحظه برایم سال بود وهر روز این خیال عذاب آور :که آیا او فردا خواهد آمد. تا صبح التهاب این خیال خواب را می ربود و تو برایم فکر می شدی هی تکرار می شدی تکرار . اول که رفتی تنها بودم اما اکنون کودک غم با من است و همچنان رسیدن تو را انتظار می کشد بر راه می نشیند شاید دوباره بر گردی اما حیف من و او دیر بازیست فانوس چشمانمان دگر سویی برای انتظار کشیدن ندارد. من و او هر روز غروب آن التهاب همشگی را با آن سوال تکرار می کنیم تکرار :آیا فردا او دوباره می آید.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 5:27  توسط راشین
|
و اگر تو بخواهی همانی هستی که اصلا فکرش را نمی کنی انسانها چه دور می اندیشند وقتی که نزدیکند
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 8:47  توسط راشین
|
همیشه فکر می کردم که دنیا اونقدر بزرگ که جای من رو داره
همیشه فکر می کردم آدما اینقدر زیادن که یکی واسه من پیدا میشه
همیشه فکر می کردم هر آدمی ارزش دوست داشتن داره ... و
همیشه فکر می کردم درست فکر می کنم ولی....
بعد این همه مدت عمر فکر می کنم چرا اشتباه فکر می کردم .
تو ارزش اینهمه علاقه و اشک من رو نداشتی و........بگذریم حالا با خودت فکر
کن ببین واسه خودت چی داری حالا تا عمر داری با اون وجدان نداشتت سر کن
هر روز به دعایی که پشت سرت بود فکر کن که تا ابد هم هست یکی تا ابد به عادت همیشه با پاکی دلش واست دعا می کنه این وسظ من چیزی از دست ندادم تو چی؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 6:25  توسط راشین
|
با تنها کسم سخن میگویم او که هرگز مرا تنها نگذاشت او که می داند چه می گویم او که همه ی آنان که اشکهایم را جاری می سازند به او سپردم به تنها کسم که به او قسم کسی مرا دوست نداشت جز او هیچ وقت با او تنها نیستم او هست او همیشه بود وهمیسه خواهد بود
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 9:10  توسط راشین
|