تبليغاتX
حرفهای خودمونی
مرسی از تو که حرفای دلم رو می خونی
آسمان دوباره برایم درهایش را گشود وقتی تو آمدی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 22:18  توسط راشین  | 

نمی دونم چرا خوشی زیاد دووم نداره تا میری یه لبخند کوچیک بزنی همه چی از بین میره
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 23:41  توسط راشین  | 

بها ر  می آید اگر تو بیایی آسمان دوباره آبی خواهد شد ستاره خواهد درخشید اگر تو اشاره کنی به آسمان گفتم تو را به انتظار نشسته ام وتو برای رسیدن چه بهانه ها که نداری
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:27  توسط راشین  | 

سلام به صبح

سلام به روزهایی که قرار است بی انگیذه آغاز شود و به انتظار خویش پایان دهد سلام به تمامی روزهایی که در خیالش گذراندم بی خبر از حس سرد بی حسی او به من و سلام به آسمانی که چشمهایم هرشب به اتنظار ماهش ایستاد بی خبر از ماهی که هیچگاه ماه آسمان من نبود سلام به روزهاو شبهای شیرینی که بی خبر از تلخی امروز گذشت. امروز تمام شد وآسمان فهمید که پرنده ی کوچک خوشبختی او سهم آسمان دیگریست آسمانی که حتی ذره ای از پاکی و صداقت آسمان من در او نیست .

پرنده ی کوچک من تو بپر ای عشق پاک تو به هر جا که می روی آسوده برو .من اینجا پروازها تجربه کردم بی آنکه بال پریدن داشته باشم من بال هایم را از هراس حس پرواز به دور انداختم غافل از پرواز تو . بدان تا دنیا دنیاست صدای بال هایم را که می گریستند هنگامی که از من رها شدند هرگز فراموش نخواهم کرد زین پس جای بالهای کنده تا ابد اینجاست اینجا که همیشه آشیان پرندهی کوچک من بود. من صدای خرد شدن خویش را بار ها شنیده ام اما اینبار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 5:51  توسط راشین  | 

بدان که برای تو می نویسم تو که اکنون از تو دورم و درد دوریت استخوانسوز است به تو که تمام زندگیم هستی و خود می دانی که برای تو می نویسم می دانم که می دانی داستان دوری منو تو دوری راه نیست دوری سالهای عمر است که دوری راه هم بیشتر بر دردش می افزاید .   تو خوبی معصومی و دوست داشتنی شیرینی مثل تمامی لحظه های کودکی و پاکی مانند عشق .تورا با کدامین ترانه آغاز کنم تو که تمام زندگی منی .  کدامین طلوع را به انتظارطلوع نگاه تو انتظار کشم ای ترنم زندگی با کدامین بهار می آیی ای پرنده ی کوچک خوشبختیمی دانی که دوستت دارم به اندازه ی همه ی زیباییها
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 22:58  توسط راشین  | 

در تنهایی هایت مرا بیاد آور که همیشه بیادت هستم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:20  توسط راشین  | 

حکايت ديروز وقصه ی امروز

      ممکن برای خيليا سوال باشه که خسرو و شيرين بوده يا شيرين

فرهاد.

يکی بود ويکی نبود تو دنيای قصه ی ديروز شيرينی بودو فرهادی که

شيرين قصه ی ما به دستور خسرو خبری از وجود فرهاد نداشت .حالا قصهی امروز ما:

  فکرکن حالا شيرينی هست که از فرهادش خبر داره فرهادی هست که از دل شيرينش خبر ندراه بيستونی هست که فرهاد قول داده بسازه وگوشه ی چشمی هست که شيرين هزارتا بی ستون وبه يه دونه از اون گوشه ی چشما نمی فروشه حالا يه شيرينه و يک عمر انتظار وفرهادی که هی بهونه مياره واسه شيرينش بدون انکه خبر از دل شيرينش داشته باشه  .  حالا فکر کن شيرين من باشم و فرهاد....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:34  توسط راشین  | 

سرمای زندگی با گرمای نگاه تو از بين می رود ولی چه سود که کنون زمستانيم


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:32  توسط راشین  | 

تو که نيستی دنيا هم  جور ديگريست بيا بگذار دنيا همان دنيای آرام باشد اگر دنيا هم بگويد بدی  باز هم برای من شيرينی ای پرنده ی کوچک خوشبختی من

 

به چشمهای آسمان خيره می شويم مگر آفتاب در دوردستها زندگی را گرم کند می روی گم می شوی در تنهايی هايت ياد کسی هست که ياری کند تورا تو فراموش می کنی اما او نه...

به اندازه ی تمام آرزوها شيرينی و دست نيافتنی به کدامين فرشته پيغام دهم تا آرزويم را برآورده کند ای تنها آرزو


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:31  توسط راشین  | 

هر گاه که صبح را انتظار می کشی خورشيد به تو لبخند می زند پس چرا پس از اين همه انتظار تو به من لبخند نمی زنی ای خورشيد زندگانی من

خواستی بودن را در نبودنت احساس کنم بال گشودی تا پريدن را تجربه کنم رفتی تا بفهمم  تنها ترين تنهای دنيايم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:30  توسط راشین  | 

هر گاه که صبح را انتظار می کشی خورشيد به تو لبخند می زند پس چرا پس از اين همه انتظار تو به من لبخند نمی زنی ای خورشيد زندگانی من

خواستی بودن را در نبودنت احساس کنم بال گشودی تا پريدن را تجربه کنم رفتی تا بفهمم  تنها ترين تنهای دنيايم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:29  توسط راشین  | 

انتظار

از آسمان بپرس چرا نگاه او      برای من غريبه گشته است

 باد هم به ما سری نمی زند     اگر بهار شد به من بگو

که با نگاه خود سری به آسمان زنيم به صبح هم بگو 

که کهکشان بی کسی پر از ستاره است 

تو هم ستاره شو تو هم طلوع کن درون قلب من

تو هم ترانه ی بهار را بخوان سری به قلب ما بزن

اگر ستاره می شوی ستاره های انتظار را صدا بزن

بگو که چشم من به راه انتظار مانده است

اگر نگاه می کنی به من نگاه کن ستارهی خيال من

بدان که انتظار می کشد  پرنده ی دل مرا

خيال من بيا به زندگی  سری بزن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:28  توسط راشین  | 

به آسمان بگو که آسمان دلم گرفته است بگشای در که بدانم که زنده ام
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:28  توسط راشین  | 

قد دنيا دنيا تنهايی

من تنها هستم

خاطراتم تلخ است

چشم هايم خيس است

و فقط بهر شنيدن هستم

آسمان پشت خيالم جاريست

راشين تنها نيست

آسمان پيش من است

ودلم پيش خداست

کاش تنها دل من

مثل خواب دم صبح عالمی داشت به اندازه ی دنيای خيال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:26  توسط راشین  | 

 


سايت لينك باكس -