سلام به روزهایی که قرار است بی انگیذه آغاز شود و به انتظار خویش پایان دهد سلام به تمامی روزهایی که در خیالش گذراندم بی خبر از حس سرد بی حسی او به من و سلام به آسمانی که چشمهایم هرشب به اتنظار ماهش ایستاد بی خبر از ماهی که هیچگاه ماه آسمان من نبود سلام به روزهاو شبهای شیرینی که بی خبر از تلخی امروز گذشت. امروز تمام شد وآسمان فهمید که پرنده ی کوچک خوشبختی او سهم آسمان دیگریست آسمانی که حتی ذره ای از پاکی و صداقت آسمان من در او نیست .
پرنده ی کوچک من تو بپر ای عشق پاک تو به هر جا که می روی آسوده برو .من اینجا پروازها تجربه کردم بی آنکه بال پریدن داشته باشم من بال هایم را از هراس حس پرواز به دور انداختم غافل از پرواز تو . بدان تا دنیا دنیاست صدای بال هایم را که می گریستند هنگامی که از من رها شدند هرگز فراموش نخواهم کرد زین پس جای بالهای کنده تا ابد اینجاست اینجا که همیشه آشیان پرندهی کوچک من بود. من صدای خرد شدن خویش را بار ها شنیده ام اما اینبار ...
حکايت ديروز وقصه ی امروز
ممکن برای خيليا سوال باشه که خسرو و شيرين بوده يا شيرين
فرهاد.
يکی بود ويکی نبود تو دنيای قصه ی ديروز شيرينی بودو فرهادی که
شيرين قصه ی ما به دستور خسرو خبری از وجود فرهاد نداشت .حالا قصهی امروز ما:
فکرکن حالا شيرينی هست که از فرهادش خبر داره فرهادی هست که از دل شيرينش خبر ندراه بيستونی هست که فرهاد قول داده بسازه وگوشه ی چشمی هست که شيرين هزارتا بی ستون وبه يه دونه از اون گوشه ی چشما نمی فروشه حالا يه شيرينه و يک عمر انتظار وفرهادی که هی بهونه مياره واسه شيرينش بدون انکه خبر از دل شيرينش داشته باشه . حالا فکر کن شيرين من باشم و فرهاد....
سرمای زندگی با گرمای نگاه تو از بين می رود ولی چه سود که کنون زمستانيم
به چشمهای آسمان خيره می شويم مگر آفتاب در دوردستها زندگی را گرم کند می روی گم می شوی در تنهايی هايت ياد کسی هست که ياری کند تورا تو فراموش می کنی اما او نه...
به اندازه ی تمام آرزوها شيرينی و دست نيافتنی به کدامين فرشته پيغام دهم تا آرزويم را برآورده کند ای تنها آرزو
هر گاه که صبح را انتظار می کشی خورشيد به تو لبخند می زند پس چرا پس از اين همه انتظار تو به من لبخند نمی زنی ای خورشيد زندگانی من
خواستی بودن را در نبودنت احساس کنم بال گشودی تا پريدن را تجربه کنم رفتی تا بفهمم تنها ترين تنهای دنيايم
هر گاه که صبح را انتظار می کشی خورشيد به تو لبخند می زند پس چرا پس از اين همه انتظار تو به من لبخند نمی زنی ای خورشيد زندگانی من
خواستی بودن را در نبودنت احساس کنم بال گشودی تا پريدن را تجربه کنم رفتی تا بفهمم تنها ترين تنهای دنيايم
انتظار
از آسمان بپرس چرا نگاه او برای من غريبه گشته است
باد هم به ما سری نمی زند اگر بهار شد به من بگو
که با نگاه خود سری به آسمان زنيم به صبح هم بگو
که کهکشان بی کسی پر از ستاره است
تو هم ستاره شو تو هم طلوع کن درون قلب من
تو هم ترانه ی بهار را بخوان سری به قلب ما بزن
اگر ستاره می شوی ستاره های انتظار را صدا بزن
بگو که چشم من به راه انتظار مانده است
اگر نگاه می کنی به من نگاه کن ستارهی خيال من
بدان که انتظار می کشد پرنده ی دل مرا
خيال من بيا به زندگی سری بزن
قد دنيا دنيا تنهايی
من تنها هستم
خاطراتم تلخ است
چشم هايم خيس است
و فقط بهر شنيدن هستم
آسمان پشت خيالم جاريست
راشين تنها نيست
آسمان پيش من است
ودلم پيش خداست
کاش تنها دل من
مثل خواب دم صبح عالمی داشت به اندازه ی دنيای خيال